پیوندهای روزانه
- تمام دروغهای مادرم . ماجرایی واقعی و دردناک
- مشهورترین و سرشناس ترین ایرانیان در دنیا
- بهشت پیش از ورود کردان
- بزرگترین موزه زیر آبی جهان در مکزیک
- اگر زمین مانند زحل حلقه داشت چه شکلی میشد؟
- سرمای زیاد چه بلایی بر سر تلفنهای همراه میآورد؟
- نقاشی های زیبا با موضوع زنان
- و خدا شب را خلق کرد...
- سخنرانی میرحسین در ورزشگاه کرج قطع شد/شعار مردم: بلندگو هم قطع بشه، موسوی اول میشه
- آرشیو کامل پوسترهای میرحسین موسوی
- تصوير خواهر آنخ ماهو کائن اعظم معبد آمون لو رفت!
- مدرک دکتر کردان !
- گویش شیرازی (سایت شهرداری شیراز)
- بررسي شبهه ازدواج عمر با ام كلثوم
- واقعا اینها کیک هستند ؟!
- آرشیو پیوندهای روزانه
سه شنبه سیزدهم بهمن 1388
ما می آییم...
در بهاران جوانه زدیم
در تابستان روییدم
در پاییز هم آوا شدیم
واینک در زمستان هم پیمان می شویم ،
بهمن می آید
و ما نیز بهمن وار می آییم ،
از کوچه های دلمرده
از خیابانهای افسرده
از سردخانه های گمنام
از زندان های بی نام
از شهرهای ویران
از گورستان های آباد
ما می آییم
چون برف ، چون باد ، چون باران
و خاک سترون باغچه ها را
دوباره بارور می سازیم
و با کندن علف های هرز "سی ساله "
کشتزارانی سبز به ارمغان می آوریم
ما می آییم
اکنون تهمینه های زمان
سهراب های خویش را با بازو بند های سبز ،
به میدان روانه کرده اند
و ما آموخته ایم که ،
نوشدارو بعد از مرگ سهراب چاره ساز نیست
ما می آییم
دیریست که چشمان خونبار ندا ،
در خیابان ها
همانجا که خودروهای نظامی
براحتی از روی مردم عبور می کنند ،
در جستوی ماست
و اینک در یک روز برفی ،
ما را به رستاخیزی سبز فرا می خواند...
سروده : ساسان برمکی
پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388
روزهای دلتنگی

دلم تنگ شده واسه روزهایی که تو اینترنت فقط برای چت کردن میومدیم و اخبارمون رو از روزنامه شرق می خوندیم
دلم تنگ شده واسه روزهایی که وقتمون رو خوندن رمان و کتاب های فلسفه می گرفت نه خوندن بیانیه و نقد و تحلیل سیاسی
دلم تنگ شده واسه روزهایی که تجمع آدمها رو دم تالار های پارک شهر و سینما تو جشنواره فجر می دیدیم نه تو خیابون و میدون انقلاب
دلم تنگ شده واسه روزهایی که کامپیوترم پر از کلیپ های انیمیشن بود نه کشته شدن و کتک خوردن مردم
دلم تنگ شده واسه روزهایی که با بچه ها سر اینکه کدوم فیلم امسال اسکار میگیره بحث می کردیم نه تفاوت آشتی ملی در ایران و افریقا
دلم تنگ شده واسه روزهایی که فقط وقتی نگران دوستامون می شدیم که زیاد سیگار می کشیدن نه وقتی که تو زندانند
دلم تنگ شده واسه روز هایی که شب تا صبح سوند ترک دانلود می کردیم نه مناظره شریعتمداری و کواکبیان
دلم تنگ شده واسه روزایی که فیلتر شکن فقط برای سایت های پورن بود نه جرس و کلمه
دلم تنگ شده واسه روزهایی که فقط سر جلسه امتحان بحث از تقلب بود
دلم تنگ شده واسه روزهایی که برای دیدن همه دوستان و همکلاسی ها یکجا فقط یک شب کافی بود صبر کنیم
دلم تنگ شده واسه روزهایی که کشور و رئیس جمهورمون رو دوست داشتیم و تنها نارضایتیمون گرانی قیمتها بود
دلم تنگ شده واسه روزهایی که آینده ی روشنمون رو در کنار خونواده و دوستانمون تو خاکی که میشناختیمش میدیدیم نه یه جای نامعلوم و دور
دلم تنگ شده واسه روزهایی که کسی بود که به دلتنگی هام گوش کنه...
با تشکر از نیما
دوشنبه بیست و یکم دی 1388
رویای سبز

" خالی پرس " : سيد علی خامنه ای سرانجام به خباثت و رذالت اطرافيانش پی برد و سرانجام طی حکمی همه اراذل و اوباش حکومتی را از مناصب خود عزل نمود و گفت : "همه بايد بروند".
ولی واکنش اطرافيانش جالب بود! لطفا بخوانيد:
محموداحمدی نژاد: من که عَر و وَر می کنم برات ، اوضاع رو بدتر می کنم برات ، بذارم برم
احمد رادان : من که لات اجير می کنم برات ، مردمارو زير می کنم برات ، بذارم برم
طائب : من که هی چماق می کشم برات ، مردمو چلاق می کنم برات ، بذارم برم
مرتضوی : من که روز و شب می ميرم برات ، هی اعتراف می گيرم برات ، بذارم برم
نقدی: من که عاشورا می سازم برات ، با لباس شخصی می تازم برات ، بذارم برم
حداد عادل : من که دسته گل ميذارم برات ، عروس قشنگ ميارم برات ، بذارم برم
مصباح : من که تو حوزه می افتم رو پات ، مفسد فی الارض می کُشم برات ، بذارم برم
فيروز آبادی: من که مثل گاو می خورم به جات ، می ترکونم خودمو برات ، بذارم برم
شريعتمداری: من که بازجوئی می کنم برات ، نقشه ها رو ، رو می کنم برات ، بذارم برم
جنتی : من که هی تشر می زنم برات ، آژير خطر می زنم برات ، بذارم برم
سيد احمدخاتمی : من که از ريشه می زنم برات ، گور همه رو می کَنَم برات ، بذارم برم
خزعلی : من که منافق ، لو می دم برات ، خودمو ولو می کنم برات ، بذارم برم
يزدی: من که روز و شب قاط زدم برات ، هاشمی رو با کات زدم برات ، بذارم برم
فاطمه رجبی: من که جِر ميدم خشتکو به جات، لوله می کنم همه رو برات ، بذارم برم
الله کرم : من که هی قمه می کِشم برات ، هر کيو بگی می کُشم برات ، بذارم برم
رامين: من که روزنامه می بندم به جات ، به ريش همه می خندم برات ، بذارم برم
جعفری: من که پارازيت می ريزم به جات ، حال مردمو می گيرم برات ، بذارم برم
صادق اريجانی : من که عدل و داد ميارم برات ، عامل فساد ميارم برات ، بذارم برم
حسين فدايی: من که کهريزک می سازم برات ، به تجاوزاش مينازم برات ، بذارم برم
عسگر اولادی: من که بازارو چرخوندم برات ،سهم امامو ريختم رو عبات ، بذارم برم
محسنی اژه ای: من که هی خبر ميارم برات ، دستگاه شنود ميذارم برات ، بذارم برم
نگارنده : ساسان برمکی
شنبه نوزدهم دی 1388
باور
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه
از نو برایت مینویسم
حال همه ما خوب است اما تو باور نکن ...
سه شنبه یکم دی 1388
آزاد شد...

پ.ن. تسلیت میگم
منبع : نیک آهنگ کوثر
جمعه بیست و هفتم آذر 1388
تاسیان

خانه دل تنگ غروبی خفه بود
مثلِ امروز که تنگ است دلم.
پدرم گفت: چراغ
وشب از شب پر شد
من به خود گفتم یک روز گذشت
مادرم آه کشید
زود برخواهد گشت.
ابری آهسته به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد.
که گمان داشت که هست این همه درد
در کمین دلِ آن کودک خُرد؟
آری آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنیِ "هرگز" را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟
آه ای واژه ی شوم
خو نکرده است دلم با تو هنوز
من پس از این همه سال
چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم، آه!
ه.ا.سایه
برگرفته از وبلاگ: حرفهای پشت فرمون
پ.ن. "تاسه" در لغت به معنی" اندوه و ملالت" است.
پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388
مردن...

به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر برده ی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی ...
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر میکنند،
دوری کنی . . .
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیات
ورای مصلحتاندیشی بروی . . .
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری.
پابلو نرودا _ ترجمه احمد شاملو
چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388
دیب ؟!

یارو زبونش میگرفته میره داروخونه میگه: آقا دیب داری؟ میگه: دیب دیگه چیه؟ میگه: دیب دیگه. اینورش دیب داره، اونورش دیب داره.
طرفش میگه: والا ما تا حالا دیب نشنیدیم. چی هست این دیب؟
یارو میگه: بابا دیب. دیب.
طرف میبینه نمیفهمه، میره به رییس داروخونه میگه. اون میاد میپرسه: چی میخوای عزیزم؟
یارو میگه: «دیب!»
رییس میپرسه: دیب دیگه چیه؟
یارو میگه: بابا دیب دیگه. اینورش دیب داره، اونورش دیب داره.
رییس داروخونه میگه: تو مطمئنی که اسمش دیبه؟
یارو میگه: آره بابا. خودم دائم مصرف دارم. شما نمیدونید دیب چیه؟
رییس هم هر کاری میکنه نمی تونه سر در بیاره و کلافه میشه.. یکی از کارکنای داروخونه برای خودشیرینی میاد جلو و میگه: یکی از بچههای داروخونه مثل همین زبونش میگیره. فکر کنم بفهمه این چی میخواد. اما الان شیفتش نیست.
رییس داروخونه که خیلی مشتاق شده بود بفهمه دیب چیه، گفت: اشکال نداره. یکی بره دنبالش، سریع برش دارین بیارینش.
میرن اون کارکنه رو میارن. وقتی میرسه از یارو میپرسه: چی می خوای؟
یارو میگه: دیب.
کارکنه میگه: دیب؟
یارو: آره
کارکن: که اینورش دیب داره، اونورش دیب داره؟
یارو: آره.
کارکن: داریم! چطور نفهمیدن تو چی میخوای؟
همه خیلی خوشحال شدن که بالاخره فهمیدن یارو چی میخواد. کارکنه سریع میره توی انبار و دیب رو میذاره توی یه مشمع مشکی و میاره میده به یارو و اونم میره پی کارش.
همه جمع میشن دور اون کارکن و با کنجکاوی میپرسن: چی میخواست این؟
کارکن میگه: دیب!
میپرسن: دیب؟ دیب دیگه چیه؟
میگه: بابا اینورش دیب داره، اونورش دیب داره!
رییس شاکی میشه و میگه: اینجوری فایده نداره. برو یه دونه دیب ور دار بیار ببینیم دیب چیه؟
کارکن میگه: تموم شد. آخرین دیب رو دادم به این بابا رفت! ![]()


