تبليغاتX
خانم کپی

پیوندهای روزانه

جمعه سی ام دی 1384

هوا بس نا جوانمردانه سرد است...

دنيا مهد کوديکيست عظيم ،آنقدر بزرگ و بي انتها که کودکان پس از ورود به آن تمام گذشته خويش را از

ياد مي برند و با اشتياق مشغول بازي مي شوند...عظمت جهان مغرورشان ميکند ...خيال مي کنند 

بزرگ شده اند !! بيچاره انسان که غافل است از آنجايي که در آن بوده و جایی که به سمتش خواهد رفت

 

                            برف میبارد از چشمهایم

و من کودکی غریبم میان این هجوم هم نوعانم.....

 در آن دمی که انتظار یاری ام به اوج خویش می رسد  نمی شنود کسی صدای زجه هایم را ...

و گاه غرق می شوم درون مهد خاکی زمان و خویش نیز دست بر آتش جهالت می برم ........

امان از درد این خود سوزی بی تدبیر....

 کجاست سمت حیات ؟            دلم برای دمی زندگی تنگ شده !!!

صدای هق هق گریه های نکرده ام به آسمان رسید در آن زمان که شک تمام هستیم را به دست باد

بی رحم سپرد و رفت....و من میان بود و نبودش به استیصال خویش می رسیدم...

چقدر سخت است بودنی بدون درک حضور بی وصفش....   

صدای  جوانی تمام کوچه باغ خشکیده درون ملتهبم را پر کرد :  به کجا چنین شتابان ؟ ....

برگرفته از وبلاگ از هیاهو گذشته ام!

 

 

نوشته شده توسط پرستو در 19:26 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و نهم دی 1384

عید ست ، ولی عید خداوند قدیر ست

عیدی ست که پیغمبر اسلام ، بشیر ست

عید ی ست که حیدر به همه خلق امیر ست

عیدی ست که بر جان عدو ، نار صعیر ست

این عید ، نه نوروز ، نه خرداد ، نه تیر ست

این عید غدیر ست ، غدیر ست ، غدیرست

 

 

منبر زجهاز شتران ، حکم ز داور

داننده و گوینده ی آن حکم ، پیمبر

عنوان سخن : " رهبری ساقی کوثر "

شمشیر خدا ، شیر خدا ، فاتح خیبر

کای خلق بدانید همه : تا صف محشر

از ابیض و از اسود و از اصفر و احمر

 

هر کس که منم بر وی و بر نفس وی اولی

او راست " علی " ، ابن عمم ، رهبر و مولی

 

نوشته شده توسط پرستو در 18:48 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و نهم دی 1384

  هيچکی نديدم تو نخت نباشه !   

                        

 محمد علی ابطحی مشاور رئیس جمهور سابق در مورد اطرافیان آقای احمدی نژاد به ایشون هشدار داد و گفت که باید از این پاچه خار ها بترسی ! آ یا اون رئیس جمهور مردمی و منتخب به این هشدار گوش خواهد داد ؟

 والا به خدا قسم !!که این انقلاب مفت ومجانی به دست نیامده !!ما باید پاسدار باشیم !!!

راستی حتما شنیده بودید که آقای احمدی نژاد گفته بود که هر کالایی را میتواند ارزان کند به جزء لبنیات ؟ شنیده بودید ؟ حالا بگو چرا ؟!!!!

کپی پیست <احسان> برای <بشول> از وبلاگ قشنگ <کاریکاتورهای یک استعداد درک نشده!!>

نوشته شده توسط در 17:39 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384

 یه چند تا عکس با حال و زیبا از همسران و دوست دختران بازیکنان فوتبال
 
بقیه عکسها رو تو وبلاگ ضمیمه بشول  ببینید
 
RaRaul's wifeul's wife
HydroForum ® Group
 
Michael Owen's fiancee

HydroForum ® Group

 
حتما بقیه عکسها رو ببینین!
 
 
 
نوشته شده توسط در 17:3 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384

شعرها و شكلك‌ها
شكلك‌هاي ياهو مسنجر چه شعري هستند!؟


با چنين صورت كه از معني پر است
سخت بي‌معني بود صورتگري...
▪ سيف فرغاني

تصور كنيد كه در خيال‌پردازي و ملغمه‌اي از سنت و تجدد، براي هر يك از شكلك‌هاي ياهو يا همان Emoticons شعري متصور شد! براي هر شكلك يك بيت آورده شده است. ببينيم چه مطايبه‌اي از كار درمي‌آيد:
----------------

ز جان شيرين‌تري اي چشمه‌ي نوش
سزد گر گيرمت چون جان در آغوش
○ نظامي
----------------

لبخند معاوضه كن با جان شهريار
تا من به شوق اين دهم و آن ستانمت
○ شهريار
----------------

چگونه شاد شود اندرون غمگينم؟
به اختيار كه از اختيار بيرون است
○ حافظ
----------------

به چشمك اين همه مژگان به هم مزن يارا!
كه اين دو فتنه به هم مي‌زنند دنيا را
○ شهريار
----------------

گاهي به نوشخند لبت را اشاره كن
ما را به هيچ صاحب عمر دوباره كن
○ فروغي بسطامي
----------------

خيال حوصله بحر مي‌پزد هيهات
چه‌هاست در سر اين قطره محال‌انديش
○ حافظ
----------------

عجب عجب كه برون آمدي به پرسش من
ببين ببين كه چه بي‌طاقتم ز شيدايي
○ مولانا
----------------

آرامِ دل غمگين، جز دوست كسي مگزين
في‌الجمله همه او بين، زيرا همه او ديدم
○ فخرالدين عراقي
----------------

منم شرمنده زين ياري كه كردي
همين باشد وفاداري كه كردي
○ وحشي بافقي
----------------

بده يك بوسه تا ده واستاني
از اين به چون بود بازارگاني!؟
○ نظامي
----------------

ما را همين بس است كه داريم درد عشق
مقصود ما ز وصل تو بوس و كنار نيست
○ عبيد زاكاني
----------------

چندين شكستِ كارِ منِ دلشكسته چيست؟
اي هرزه‌گرد مگر نيست كار دگرت؟
○ وحشي بافقي
----------------

آخرالامر گل كوزه‌گران خواهي شد
حاليا فكر سبو كن كه پر از باده كني
○ حافظ
----------------

جمالش كرد حيرانم، چه ماه است آن نمي‌دانم
كه چشم از كشف ماهيت، نمي‌بندد تأمل را
○ اوحدي مراغه‌اي
----------------

كي توان حق گفت جز زير لحاف
با تو اي خشم‌آور آتش‌سجاف!
○ مولانا
----------------

دريا و كوه در ره و من خسته و ضعيف
اي خضر پي‌خجسته مدد كن به همتم
○ حافظ
----------------

در راه عشق وسوسه‌ي اهرمن بسي است
پيش آي گوش دل به پيام سروش كن
○ حافظ
----------------

خواهم از گريه دهم خانه به سيلاب امشب
دوستان را خبر از چشم پرآبم مكنيد
○ محتشم كاشاني
----------------

مي مي‌كشيم و خنده‌ي مستانه مي‌زنيم
با اين دو روزه‌ي عمر چه‌ها مي‌كنيم ما
○ صائب تبريزي
----------------

به حال سعدي بيچاره قهقهه چه زني
كه چاره در غم تو، هاي هاي مي‌داند
○ سعدي
----------------

از هر طرف كه رفتم جز وحشتم نيفزود
زنهار از اين بيابان وين راه بي‌نهايت
○ حافظ
----------------

تو را زين پس جز فرشته نخوانم
ازيرا كه تو آدمي را نماني!
○ فرخي سيستاني
----------------

آن دگر گفت اي گروه زرپرست
جمله خاصيت مرا چشم اندرست
○ مولانا
----------------

مكن از خواب بيدارم خدا را
كه دارم خلوتي خوش با خيالش
○ حافظ
----------------

خواب مرگم باد اگر دور از تو خوابم آرزوست
خون خورم بي‌چشم مستت گر شرابم آرزوست
○ اهلي شيرازي
----------------

چون نمايد به تو اين دولت روي
رو در آن آر و به كس هيچ مگوي
○ جامي
----------------

نمي‌دانم كه دردم را سبب چيست؟
همي دانم كه درمانم تويي بس
○ اوحدي مراغه‌اي
----------------

گر بدي گفت حسودي و رفيقي رنجيد
گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نكنيم
○ حافظ
----------------

ما شبي دست برآريم و دعايي بكنيم
غم هجران تو را چاره ز جايي بكنيم
○ حافظ
----------------

آه از راه محبت كه چه بي‌پايان است
با دو منزل كه يكي وصل و يكي هجران است
○ صيدي
----------------

رو مسخرگي پيشه كن و مطربي آموز
تا داد خود از كهتر و مهتر بستاني
○ انوري
----------------

گر به خشم است و گر به عين رضا
نگهي باز كن كه منتظريم
○ سعدي
----------------

من مريض درد عصيانم كه درمانم تويي
دردمند اين‌چنين محتاج درمان شماست!
○ محتشم كاشاني
----------------

من چون نزنم دست كه پابند مني
چون پاي نكوبم كه توئي دست‌زنان
○ مولانا
----------------

حباب‌وار براندازم از روي نشاط كلاه
اگر ز روي تو عكسي به جام ما افتد
○ حافظ
----------------

مرا كه سِحر سخن در جهان همه رفته است
ز سِحر چشم تو بيچاره مانده‌ام مسحور
○ سعدي
----------------

اين بدان گفتم كه تا هر بي‌فروغ
كم زند در عشق ما لاف دروغ
○ عطار
----------------

مجلس تمام گشت و به پايان رسيد عمر
ما همچنان در اول وصف تو مانده‌ايم
○ حافظ
----------------

اي غايب از نظر به خدا مي‌سپارمت
جانم بسوختي و به دل دوست دارمت
○ حافظ

----------------
اين هم آخري:


اتل متل توتوله
گاو حسن چه جوره!
کپی پیست <احسان> برای <بشول> از وبلاگ <نقطه ته خط>
نوشته شده توسط در 15:11 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هفتم دی 1384

چکیده ای از زندگی و آثار فروغ


فروغ در دیماه سال ۱۳۱۳ در محلۀ امیریۀ تهران پا به عرصۀ وجود نهاد پدرش محمد فرخ زاد یک نظامی سختگیر بود و مادرش زنی ساده و خوش باور. او فرزند چهارم یک خانوادۀ نه نفری بود
چهار برادر به نامهای امیر مسعود، مهرداد و فریدون و دو خواهر به نامهای پوران و گلوریا
پس از اتمام دوران دبستان به دبیرستان خسروخاور رفت. در همین زمان تحت تاثیر پدرش که علاقمند به شعر و ادبیات بود. کم کم به شعر روی آورد. و دیری نپائید که خود نیز به سرودن پرداخت. خودش می گوید که " در سیزده چهارده سالگی خیلی غزل می ساختم ولی هیچگاه آنها را به چاپ نرساندم. "
در سال ۱۳۲۹ در حالی که ۱٦ سال بیشتر نداشت با نوۀ خالۀ مادرش پرویز شاپور که ۱٥ سال از او بزرگتر بود ازدواج کرد. این عشق و ازدواج ناگهانی بخاطر نیاز فروغ به محبت و مهربانی بود. چیزی که در خانۀ پدری نیافته بود. پس از پایان کلاس سوم دبیرستان به هنرستان بانوان می رود و به آموختن خیاطی و نقاشی می پردازد. از ادامه تحصیلاتش اطلاعاتی در دست نیست.
می گویند که او تحصیلات را قبل از گرفتن دیپلم رها می کند
اولین مجموعۀ شعر او به نام " اسیر " در سال ۱۳۳۱ در سن ۱۷ سالگی منتشر می گردد. کم و بیش اشعاری از او در مجلات به چاپ می رسد.
با به چاپ رسیدن شعر " گنه کردم گناهی پر ز لذت" در یکی از مجلات هیاهوی عظیمی بپا می شود و فروغ را بدکاره می خوانند و از آن پس مورد نا مهربانی های فراوان قرار می گیرد.
" گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دو صد پیرانه بستند "
در سال ۱۳۳۲ با شوهرش به اهواز می رود. دیری نمی پاید که اختلافات زناشوئی باعث برگشت فروغ به تهران می شود
حتی تولد کامیار پسرشان نیز نمی تواند پایه های این زندگی را محکم سازد. سرانجام فروغ در سال ۱۳۳٤ از شوهرش جدا می شود
قانون فرزندش را از او می گیرد. حتی حق دیدنش را. فروغ ۱٦ سال تمام و تا آخر عمرش هرگز فرزندش را ندید
" وقتی اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند
وقتی که چشم های کودکانۀ عشق مرا
با دستمال تیرۀ قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
چیزی نبود. هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم : باید، باید، باید
دیوانه وار دوست بدارم

مجموعه های از کارهای فروغ فرخزاد
مجموعۀ شعر
ـ اسیر ۱۳۳۱
ـ دیوار ۱۳۳٦
ـ عصیان ۱۳۳٨
ـ تولدی دیگر۱۳٤۱
و مجموعۀ نا تمام ( ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد)

در حوزۀ سینما

ـ پیوندفیلم(یک آتش)که در سال ۱۳۴۱ در دوازدهمین جشنوارۀ فیلم های کوتاه و مستند ونیز در ایتالیا شایستۀ دریافت مدال طلا و نشان برنز شد.

ـ بازی در فیلمی از مراسم خواستگاری در ایران. سفارش موسسۀ ملی کانادا به گلستان فیلم بود.
ـ همکاری در ساختن بخش سوم فیلم ( آب و گرما)
ـ مدیر تهیۀ فیلم مستند ( موج و مرجان و خارا ) به کارگردانی ابراهیم گلستان
ـ مدیر و تهیه و بازی در فیلم نیمه کارۀ ( دریا ) محصول گلستان فیلم
ـ ساختن فیلم مستند ( خانه سیاه است ) از زندگی جذامیان که در زمستان سال ۱۳۴۲ برندۀ جایزۀ بهترین فیلم جشنواره ( اوبرهاوزن ) آلمان شد.
ـ بازی در نمایشنامۀ ( شش شخصیت در جستجوی نویسنده ) اثر لوئیچی پیراندلو در سال
۱۳٤۲
ـ و در سال ۱۳٤٤ از طرف یونسکو فیلمی نیم ساعته و از برناردو برتولوچی فیلمی پانزده دقیقه ای . در رابطه با زندگی فروغ ساخته شد.
دهمین جشنوارۀ فیلم ( اوبرهاوزن ) آلمان جایزۀ بزرگ خود را برای فیلم های مستند به یاد فروغ نام گذاری کرد.
فروغ فرخزاد سرانجام در ۲٤ بهمن سال ۱۳٤٥ به هنگام رانندگی بر اثر تصادف جان سپرد و روز ۲٦ بهمن در گورستان ظهیرالدوله هنگامی که برف می بارید به خاک سپرده شد.

" شاید حقیقت آن دو دست جوان بود
آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد"

یادش همیشه گرامی باد

صدای فروغ!     اشعاری با صدای فروغ!!

شعر سفر


همه شب با دلم کسی می گوید
«سخت آشفته ای زديدارش
صبحدم با ستارگان سپید
می رود، می رود، نگهدارش»

من به بوی تو رفته از دنیا
بی خبر از فریب فرداها
روی مژگان نازکم می ریخت
چشمهای تو چون غبار طلا
تنم از حس دستهای تو داغ
گیسویم در تنفس تو رها
می شکفتم ز عشق و می گفتم
«هر که دلداده شد به دلدارش
ننشیند به قصد آزارش
برود، چشم من به دنبالش
برود، عشق من نگهدارش»

آه، اکنون تو رفته ای و غروب
سایه می گسترد به سینهء راه
نرم نرمک خدای تیرهء غم
می نهد پا به معبد نگهم
می نویسد به روی هر دیوار
آیه هائی همه سیاه سیاه

برگرفته از سایت فروغ

منصور

نوشته شده توسط پرستو در 19:10 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و ششم دی 1384

ازدواج مجدد امينم با همسر سابقش

امينم، خواننده موسيقی رپ و کيمبرلی مترز، همسر سابقش چهار سال پس از طلاق و جدال حقوقی بر سر سرپرستی دخترشان، دوباره با يکديگر ازدواج کرده اند.
 
امينم که نام واقعی او مارشال مترز سوم است در سال 1999 با عشق دوران دبيرستان خود ازدواج کرد اما بعدتر در اثر موفق خود، "کيم" که سال 2000 عرضه شد، با توصيفهای واضح و روشنی درباره مرگ او خيالبافی کرد.
 

ميهمانان مجلس عروسی که در شهر زادگاه اين زوج، ديترويت برگزار شد شامل گروه هيپ هاپ "جی يونيت"، گروهی که فيفتی سنت خواننده رپ در آن عضويت دارد می شد.

ورود ميهمانان به محل مراسم ازدواج

در هنگام ورود ميهمانان به محل مراسم، مراقبت شديدی صورت می گرفت!

بازپروری

اين مراسم در تالار مشهوری در محوطه دانشگاه اوکلند، تحت مراقبت شديد نگهبانان برگزار شد .

اين ستاره 33 ساله موسيقی رپ، در حالی که کلاه قرمز بيسبال بر سر داشت، سوار بر ليموزين سياه رنگی به محل مراسم آمد.

امينم و کيم مترز که سی سال دارد، هر دو دوران کودکی خود را در حومه ديترويت گذرانده اند و خانه هايشان در فاصله هشت مايلی يکديگر قرار داشت.

دخترشان هايلی که مدتها پيش از ازدواج اين زوج به دنيا آمده بود، پس از طلاق آنها در کانون يک جدال حقوقی تندوتيز قرار گرفت.

امينم، ماه اوت سال گذشته ميلادی با گذراندن دوره بازپروری به دليل اعتياد به قرصهای خواب آور، خبرساز شد.

او همچنين تاييد کرد که به بازنشستگی از حرفه موسيقی فکر می کند.

او گفت: "من حالا در مقطعی از زندگی ام قرار دارم که نمی دانم مسير حرفه ای ام چگونه پيش خواهد رفت."

"به همين دليل بود که (آلبوم بهترين آثارم را) دعوت آخر به روی صحنه (Curtain Call) نام گذاشتيم. اين آلبوم می تواند آخرين کار باشد. ما نمی دانيم."

کيمبرلی مترز

نوشته شده توسط پرستو در 18:25 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و ششم دی 1384

تاکسی - سیاسی!

در این بل‌بشوی بی‌پولی و بحران اقتصادی و اوضاع قاراشمیش کاریابی، مطئن‌ترین راه کسب درآمد، مسافرکشی است. ما هم با حفظ سمت در هزار و یک سمت، برای یک لقمه نان شب درآوردن یک تاکسی دست و پا می‌کنیم و می‌رویم مسافرکشی:

مسافرها را این طوری سوار می‌کنیم؛ یک بوق ده-یازده می‌زنیم و ترمز می‌کنیم. ماشین‌مان پیکان جوانان آلبالویی رنگ است. اگر برای شما هم بوق زدیم سوار شوید، به کسانی که این مطلب همراهشان باشد 20درصد تخفیف در کرایه تعلق می‌گیرد. بسم الله.

میرحسین موسوی: یک نگاه به ماشین می‌اندازد. آهی می‌کشد و زیر لب می‌گوید: «ماشینت سالی شروع به کار کرده که من دست از کار کشیده‌ام.»
یک بوق به سلامتی‌اش می‌زنم و می‌گویم: «برای همین است که تا الان از پا نیفتاده است!»
یک آه دیگر می‌کشد. می‌زنم پشتش و می‌گویم: «به قول یه خدابیامرزی؛ پهلوان زنده را عشق است.»

هاشمی رفسنجانی: عقب سوار می‌شود و دربست می‌گیرد. دست می‌برد و از پر شالش یک مشت پسته‌ی خندان می‌ریزد کف دستم و می‌گوید: «شما هم مشغول باش!»
«گویا تا اطلاع ثانوی همه مشغولیم!»
دست می‌کنم تو داشبرد و یک تکه کشک می‌دهم دستش و بهش می‌گویم: «فعلا فقط کشک برای سابیدن آزاد است!»

سید محمد خاتمی: اول به زور سوارش می‌کنم. بعد از یک ربع به زور می‌خواهم پیاده‌اش کنم. بعد از نیم‌ساعت کلافه می‌شود و خودش می‌خواهد استعفا بدهد و پیاده شود، اما من دیگر عمرا بگذارم پیاده شود. می‌گویم: «مگه از رو نعش من رد شی، سید!»
«آقا جان به کدام سازت برقصم؟ نه به آن نامهربانی‌ها نه به این حلوا حلوا کردنت.»
«جون من پیاده نشو!»
«آقا جان بخواهی نخواهی وقت تمام شده و باید بروم. چهارراه بعدی پیاده می‌شوم و تا چهار سال دیگر هم نمی‌توانم سوار ماشینت شوم.»
به چهارراه نرسیده مردی از جنس نور، از جنس فقر، از جنس عدالتگستری، از جنس مهرورزی توجه‌ام را جلب می‌کند. حالی به حالی می‌شوم، می‌زنم رو ترمز و خاتمی را همان وسط زمین و هوا پیاده می‌کنم و آن مرد را سوار می‌کنم.

محمود احمدی‌نژاد و الهام: در حرکتی مردمی دو نفری جلو می‌نشینند. احمدی‌نژاد می‌گوید: «در راستای محرومیت‌زدایی تا وقتی من سوارم هر کسی سوار شد به حساب من.»
الهام سخنگویی می‌کند: «طبق برآورد نخبگان و گوش شیطان کر، اگر نفت بشود بشکه‌ای شونصد دلار سال دیگر حساب ذخیره ارزی‌مان توپ توپ می‌شود.»
احمدی‌نژاد می‌گوید: «دو نفری جلو نشستن سخت است. یک نفری هم بشود کرایه‌ها زیاد می‌شود. این درد هم ان‌شاالله درست می‌شود.» بعد، از ترافیک گله می‌کند. از آلودگی هوا گلایه می‌کند. از بیکاری جوانان گلایه می‌کند. از نبود امنیت شغلی گلایه می‌کند. از بورس گلایه می‌کند. از این که قرار است بنزین گران شود و جیره‌بندی، گلایه می‌کند. یک هواپیمای c-130 سقوط می‌کند و پشت سرش یک هواپیمای دیگر در اردبیل. از آن هم گلایه می‌کند.
«خیلی عذر می‌خوام آقا. شما رییس‌جمهور نیستید؟!»
ماشین یک‌دفعه ریب می‌زند و خاموش می‌شود. با الهام و محافظین می‌آییم پایین و ماشین را هل می‌دهیم.

***
تا پیدا کردن یک کار مناسب، مسافرکشی ما ادامه دارد. فردا با خداست چه کسی سوار ماشین انگار نه انگار شود.

کپی شده توسط (هوپیتال) از هادی تونز

نوشته شده توسط در 17:45 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و پنجم دی 1384

جشنواره وبلاگ هاي يزد

زمان : پنج شنبه 28 اردیبهشت ماه ۱۳۸۵ به مدت دو روز

نوشته شده توسط در 16:18 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و پنجم دی 1384

شباهت های عجیب 2 رئیس جمهور

Abraham Lincoln was elected to Congress in 1846.
Jonh F Kennedy was elected to the Congress in 1946.

Abraham Lincoln was elected President in 1860.
Jonh F.Kennedy was elected president in 1960.

The names lincoln and Kennedy each contains seven letters.

Both were particulary concerned with civil rights.

Both wives lost their children while living in the White House.

Both Presidents were shot on Friday.

Both Presidents were shot in the head.

Lincoln's secretary was named Kenedy.

Kennedy's secretary was named Lincoln.

Both were succeeded by Southerners.

Both successors were name Johnson.

Andrew Johnson, who was succeeded Lincoln, was born in 1808.
Lyndon Johnson, who succeeded Kennedy, was born in 1908.

John Wilkes Booth, who assassinated Lincoln was born in 1839. Lee Harvey Oswald, who was assassinated Kennedy was born in 1939.

Lincoln was shot in the theater named'Kennedy'.
Kennedy was shot in a car called 'Lincoln'.

Booth ran from the theater and was caught in the warehouse.
Oswald ran from the warehouse and was caught in a theater.

Booth and Oswald were assassinated before their trials.

Finally, this is the kicker...

A week before Lincoln was shot, he was in Monroe Maryland.
A week before Kennedy was shot, he was in Marilyn Monroe.

مرجع

[طاهره  [

نوشته شده توسط در 13:40 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و پنجم دی 1384

دلیل خوشبختی ایرانیان

 
 ای برادران! در میان کوه‌های اخبار، ده دلیل خوشبختی ایرانیان بر من مکشوف شد. این ده دلیل را بر لوح فشرده‌تان رایت کنید. باشد که عدالت در شما گسترده گردد و از گستردگان باشید.
 
اول
گیریم در دوران وزارتتان هواپیمایی سقوط کند؛ اگر وزیر دفاع باشید راهتان را می‌کشید و می‌روید. اگر وزیر راه باشید از شما دفاع می‌کنند. همانا عدالت توزیع همگانی شده است پس شما خوشبختید!
 
دوم
گیریم در دفتر روزنامه مشغول به کار هستید. یک دفعه برق می‌رود. به اداره برق هم که زنگ می‌زنید می‌گوید برق ما هم رفته است! همانا عدالت توزیع همگانی شده است پس شما خوشبختید!
 
سوم
تلفن‌تان یک دفعه قطع می‌شود. به اداره مخابرات زنگ می‌زنید، بوق اشغال و خرابی می‌زند. شماره موبایل وزیر مخابرات را هم که می‌گیرید نو ریس پانس تو پیجینگ است. همانا عدالت توزیع همگانی شده است پس شما خوشبختید!
 
چهارم
سایت‌های سکسی و سیاسی هر دو به یک اندازه فیلتر است. همانا عدالت توزیع همگانی شده است پس شما خوشبختید!
 
پنجم
برابری زن و مرد دقیقا به یک میزان کاملا مساوی نابرابر است! همانا عدالت توزیع همگانی شده است پس شما خوشبختید!
 
ششم
همه ایرانیان به شرط این که فعالیت سیاسی نکنند، مصونیت سیاسی دارند. همانا عدالت توزیع همگانی شده است پس شما خوشبختید!
 
هفتم
همه سال‌هاست که فکر می‌کنند سر سفره‌شان یک پارچ نفت است، در حالی که همه سال‌هاست کوکاکولا سر سفره‌شان می‌گذارند.  همانا عدالت توزیع همگانی شده است پس شما خوشبختید!
 
هشتم
هر کس در ایران این حق را دارد که کاندیدای هر نوع انتخاباتی شود و هر کس در ایران از این حق استفاده می‌کند تا رد صلاحیت شود. همانا عدالت توزیع همگانی شده است پس شما خوشبختید!
 
نهم
همه زیر خط فقرند مگر این که وام 23 درصدی بانکی گرفته باشند و کلا و از ریشه منهدم شده باشند.  همانا عدالت توزیع همگانی شده است پس شما خوشبختید!
 
دهم
هیچ کس در ایران با هیچ کس در دنیا، مگر در همین ده اصل، فرق ندارد و از حقوقی مشترک برخوردار است. همانا عدالت توزیع همگانی شده است پس شما خوشبختید

کپی شده توسط ( هوپیتال ) از هادی تونز 

نوشته شده توسط در 11:24 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و چهارم دی 1384

بانوان تهرانی؛ بانوان ایرانی

کنستانتین
ترجمه: مرضیه احمدزاده

در سالهای اخیر مقالات و کتب بسیاری در زمینه نقش زنان در جوامع اسلامی نگاشته شده است. در این میان مفسرین غربی همواره نسبت به پوشش اسلامی موضع‌گیری منفی داشته‌اند.
البته مقصود من از نگارش این سطور ارائه مقاله‌ای سیاسی در رد یا قبول مساله حجاب نیست. چه این مساله در کشوری اسلامی همچون ایران، بر خلاف جوامع غربی، به خودی خود مورد قبول زنان و مردان این سرزمین، یعنی تمام ایرانیان قرار گرفته است.
این نوشتار حاصل تجربیات من بعد از چهار ماه زندگی در ایران و نگاهی کاملا انتزاعی به موضوع «زنان» است. آنچه توجه مرا در مقام «مردم شناس» به هنگام ورود به ایران به خود جلب کرد، این نکته بود که چگونه 5 متر پارچه مشکی ناقابل سمبل چنین تفاوتی در طرز تفکر و شیوه زندگی مردم دنیا شده است.
چندی پیش یکی از همسایگان با چادر در برابر من ظاهر شد؛ با اینکه وی را می‌شناختم، اما ایشان در پوشش چادر آنقدر تغییر کرده بودند که گویی اولین بار بود که او را می‌دیدم. شکی نیست که این چند متر پارچه ایجاد فاصله می‌کند و در هر حال در دریافت اینجانب از فرهنگ [ایران] تاثیر گذار است.
اما موضوع جالب توجه دیگر که مرا به ایران کشانیده است، طرز فکر مردان ایرانی نسبت به پوشش چادر است. هر روز که از میدان تجریش می‌گذرم به موارد جالبی برمی‌خورم. شاید بتوان با اطمینان گفت، تجریش از میادینی است که در آنجا همه جور آدم پیدا می‌شود. با اینکه خانم‌هایی با حجاب چادر هم دیده می‌شوند، اما اغلب چشم آدم به گونه‌های متنوع تیپ‌های شهری می‌افتد. تیپ‌های غیر‌سنتی، اما با پوشش‌هایی بسیار بسیار متنوع. نگاه من ابتدا متوجه کفش و سپس شلوار می‌شود. بسته به مدت زمان عبور از میدان، انواع مانتو در مدل‌ها و رنگهای گوناگون را نیز مشاهده می‌کنم و بالاخره روسری و به خصوص طرز آرایش موها دقت می‌کنم.
و همواره این سوال در ذهنم تداعی می‌شود که در ورای این آرایش‌ها و روسری‌های رنگارنگ و به خصوص طرز سر کردن آنها و پیچیدن شال‌ها به دور گردن چیز خاصی وجود دارد که پوشانیده می‌شود؟ و بسیار مشتاقم که پاسخ این سوال را از زبان ایرانیان و به خصوص زنان ایرانی بشنوم.
در کمتر جایی همانند ایران [استفاده از] «مد» را اینچنین واضح و آشکار یافتم. به خصوص که اکثریت خانم‌ها در انتخاب و پوشش ظاهر خود کمتر به رابطه مد با سیاست توجه می‌کنند. به تعبیر یکی از کارشناسان امور فرهنگی در آلمان، مد جدید در شهر تهران بیانگر دگرگونی تصویری است که زنان تهرانی از خویش دارند.
ظاهرا پیروی آشکار از مد تنها در تهران قابل مشاهده است. من به شخصه تاکنون در هیچ کجای ایران همانند پایتخت چنین تنوع شگرف و منحصر به فردی در پوشش ظاهری مردمان آن مشاهده ننموده‌ام. البته چند استثنا هم وجود دارد، مثلا چنین تنوّعی در اصفهان نیز وجود دارد، اما روند شکل‌گیری آن خیلی کندتر از تهران پیش می‌رود. طی چند سال اخیر که مرتبا به ایران رفت و آمد داشته‌ام احساس می‌کنم فقط و فقط در تهران هر چند ماه یکبار مانتو‌ها کوتاه‌تر و چسبان تر می‌شوند. چگونه است که در فصل زمستان [پیروی از] مد جسورانه‌تر می‌شود؟ آیا در زمستان از سوی نیروهای امنیتی نظارت بیشتری صورت می‌پذیرد؟ این دو سوال تکه‌های گم شده پازل «زن در ایران» را می‌سازند.

نوشته شده توسط پرستو در 14:26 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و چهارم دی 1384

خبرای درجه یک!

وزارت ارشاد در مقابله با ياهو ميسنجر براي خواهران

خواهران عزیز در صورتی که از نرم افزار فاسد یاهو مسنجر استفاده می کنید حتما با این صحنه زشت آشنا هستید،بله این در خواست بی شرمانه ای است که بدون در نظر گرفتن شرعیات برای شما فرستاده می شود.

 

                     

 

خوشبختانه شرکت سارک تولید کننده نرم افزار های امنیتی با نام معروف نورتون در راستای استحکام پیوند های دینی با همکاری بخش آی تی جهاد سازندگی دست به ابتکار جدیدی زده که قابل ستایش است.بله هم اکنون شماقسمت هایی از پیش نمایش نرم افزار نورتون آنتی بوی(پسر) را مشاهده می فرمائید:

                     

این نرم افزار که در نوع خود بی نظیر است بر روی یاهو مسنجر شما نصب شده و در هنگام دریافت کردن پیغام به آنالیز آن می پردازد:

 

              


در صورتی که پیغام دهنده پسربوده و در لیست شما موجود نباشد از بر قراری ارتباط جلوگیری خواهد شد
بانک اطلاعاتی این نرم افزار به صورت خود کار به مرکز امر به معروف و نهی از منکر منطقه متصل شده و نرم افزار را به روز می کند.

از قابلیت های مهم این نرم افزار انعطاف پذیری آن است که در قسمت پائین به برخی از آنان اشاره می شود:

در تصویر بالا شما تنظیمات مربوط به سیستم نامحرم یاب خود کار را مشاهده می فرمائید.برنامه این امکان را برای خواهران عزیز فراهم می آورد تا در صورت یافت شدن نامحرم به صورت خودکار صیغه محرمیت توسط نرم افزار جاری شود و آی دی مورد نظر به لیست دوستان اضافه گردد...

                    

 

در قسمت بالا طبق تنظیمات پس از یافتن نامحرم صیغه جاری شده و سوال "آیا وکیلم؟" از کاربر پرسیده می شود.
این نرم افزار که تا سال آینده قابل بهره برداری خواهد بود یکی دیگر از مشت های محکمیست که به دهان آمریکا کوبیده می شود.... آمین.

 

مرسی از الهه بابت مطلبش!

نوشته شده توسط پرستو در 13:55 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و سوم دی 1384

قورباغه دیوانه : برترین Ring Tone موبایل


این قورباغه دیوونه رو که حتماً دیدین . این آقا تبدیل شده به یکی از محبوب ترین شخصیتهای تبلیغاتی. چشمهای درشت سبز با یک کلاه ایمنی ، یک عینک که روی کلاهشه و با لحنی عصبانی صدای یک موتور رو در میاره.
این قورباغه برای تبلیغ صدای زنگ موبایل هزاران بار از شبکه های مختلف تلویزیون های دنیا پخش شده. شرکت آلمانی Jamba تا حالا 14 میلیون پوند از فروش این Ring Tone پول درآورده و اون رو تبدیل به پرفروشترین آهنگ موبایل دنیا کرده. اما اینکه این شخصیت ساخته چه کسی هست و صداش رو کی درآورده:

در سال 1997 پسر 17 ساله سوئدی به نام " Daniel Malmedahl " این صدا رو برای دوستاش درمیآورده و بقول خودش همه از شدت خنده اشکشون سرازیر می شده. بعد یک کارشناس تلویزیونی سوئد او رو تشویق می کنه تا این صدا رو در یک شو تلویزیونی اجرا کنه. خیلی زود صدای اون در اینترنت پخش میشه و دست به دست میگرده. بعداً یک سوئدی دیگه بنام "Erik Wernquist " این شخصیت قورباغه رو بر اساس صدای Daniel طراح می کنه و همراه با صدا در سایت خودش می ذاره ، اسمش هم می ذاره ، The Annoying Thing. در سال 2004 شرکت آلمانی Jamba میاد لیسانس این صدا و شخصیت رو به نام خودش ثبت میکنه و شروع میکنه به فروختن این صدا به عنوان Ring Tone موبایل تحت نامهای Jamster و RingtoneKing . بعداً عنوانش عوض می کنه و می ذاره Crazy Frog . متن این صدا هم به این صورت :

Beh-ding ding ding ding dididing ding bing bing pscht
Dorhrm bom bom bedom bem bom bedom bom bum ba ba bom bom
Bouuuuum bom bom bedahm, Bom be barbedarm bedabedabedabeda
Bbrrrrrimm bbrrrrramm bbbrrrrrrrrraammmmm ddddddraammm
Bah bah baah baah ba wheeeeeee-eeeee-eeeee


MP3 این صدا رو هم می تونید از اینجا بگیرید (76k).
جالبه بدونید کلی از پدر و مادرها هم از تبلیغات این شخصیت شکایت کردن ، چون همون طور که توی عکس می بینید … این آقا قورباغه نمایانه!!
یک کرم کامپیوتری هم بنام w32.crog.worm درآمده ، که مخفف crazy frog هستش.
و آخر اینکه با استفاده از صدای این شخصیت 2 تا موزیک هم همین 1-2 ماه پیش وارد بازار شده:
یکیش مال گروه Pondlife است بنام "Ring Ding Ding" که میتونید در سایت خودش بنام Crazyfrogchorus گوش کنید (من که خیلی حال کردم)
دومیش مال یک گروه آلمانیه که جزء موزیکهای برتر تو انگلیس شده که اسمش هم هست Axel Frog.
از روی همین موزیک خالق اصلی قورباغه یک موزیک ویدئو درست کرده که اون رو هم اینجا ببینید.
اینجا هم یک بازی فلش همراه با موزیک Axel F هست .
منابع برای اطلاعات بیشتر:

Crazy Frog
Crazy Frog turns into a real prince
The Crazy Frog sound? That’s my fault
منبع:

carpediem.atnima.com
در رابطه با همین قورباغه:

موزیک ویدئوی axel-Frog از DJ Crazy frog

نوشته شده توسط پرستو در 15:18 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و دوم دی 1384

وقتي سهراب سپهري دانشجو بود

(از آقاي سپهري بابت لرزاندن تن ايشان در گور عذرخواهي مي‌نمايم.)



اهل دانشگاهم
روزگارم خوش نيست
ژتوني دارم
خرده عقلي
سر سوزن شوقي

اهل دانشگاهم پيشه ام گپ زدن است
گاه گاهي مي نويسم تكليف
مي سپارم به شما
تا به يك نمره ناقابل بيست
كه در آن زندانيست
دلتان زنده شود
چه خيالي چه خيالي ميدانم
گپ زدن بيهوده است
خوب ميدانم دانشم بيهوده است
استاد از من پرسيد
چقدر نمره ز من مي خواهي
من از او پرسيدم دل خوش سيري چند

اهل دانشگاهم
قبله ام آموزش
جانمازم جزوه
مشق از پنجره ها ميگيرم
همه ذرات وجودم متبلور شده است
درسهايم را وقتي مي خوانم
كه خروس مي كشد خميازه
مرغ و ماهي خواب است

خوب يادم هست
مدرسه باغ آزادي بود
درس بي كرنش مي خوانديم
نمره بي خواهش مي آورديم
تا معلم پارازيت مي انداخت
همه غش مي كرديم
كلاس چقدر زيبا بود و معلم چقدر حوصله داشت
درس خواندن آنروز
مثل يك بازي بود
كم كمك دور شدم از آنجا
بار خود را بستم
عاقبت رفتم در دانشگاه
به محيط خشن آموزش
و به دانشكده علوم سرايت كردم
رفتم از پله كامپيوتر بالا
چيزها ديدم در دانشگاه
من گدايي ديدم در آخر ترم
در به در مي گشت
يك نمره قبولي مي خواست

من كسي را ديدم
از ديدن يك نمره ده
دم دانشگاه پشتك مي زد
شاعري ديدم
هنگام خطابه
به خرچنگ مي گفت ستاره
و اسيد نيتريك را جاي مي مي نوشيد
همه جا پيدا بود
همه جا را ديدم
بارش اشك از نمره تك
جنگ آموزش با دانشجو
حذف يك درس به فرماندهي كامپيوتر
فتح يك ترم به دست ترميم
قتل يك لبخند در آخر ترم
همه را من ديدم
من در اين دانشگاه در به در و ويرانم
من به يك نمره نا قابل ده خشنودم
من به ليسانس قناعت دارم
من نمي خندم اگر دوست من مي افتد
من نمي خندم اگر نرخ ژتون را دو برابر بكنند
و نمي خندم اگر موي سرم مي ريزد

من در اين دانشگاه
در سراشيب كسالت هستم
خوب مي دانم استاد
كي كوئيز مي گيرد
برگه حذف كجاست
سايت و رايانه آن مال من است
تريا،نقليه و دانشكده از آن من است
ما بدانيم اگر سلف نباشد
همگي مي ميريم
و اگر حذف نباشد
همگي مشروطيم

نپرسيم كه در قيمه چرا گوشت نبود
كار ما نيست شناسايي مسئول غذا
كار ما نيست شناسايي بي نظمي ها
كار ما شايد اينست كه در مركز پانچ
پي اصلاح خطا ها برويم

نوشته شده توسط پرستو در 21:7 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و دوم دی 1384

ز نيروي جنسي بود مرد را راستي!



* خواندن اين مطلب به خانم‌ها و نيز افراد داراي مشكل قلبي و گوارشي به هيچ عنوان توصيه نمي‌شود. گفتم گفته باشم نگوييد نگفت.

آقا ما اگر نخواهيم عضومان را Enlargement كنيم بايد چه كسي را ببينيم!؟ ما هر روز تعداد زيادي اي‌ميل اسپم در مورد اين امر انسان‌ساز جهت توسعه‌ي غريزه اصلي دريافت ‌مي‌كنيم كه الي‌ماشاالله Bulk و Junk اي‌ميل‌ها هم از عهده‌اش برنمي‌آيد. از كامنت‌ها و اي‌ميل‌هاي مربوط به اين امر خطير جهت بهينه‌سازي و طول‌افزايي عضو شريف كه توسط داروسازها و شركت‌هاي دوستدار عضو شما مرتب در قالب اسپم و خواهش و تمنا مي‌فرستند تا لينك‌ها و منوهاي پاپ آپي كه يك‌باره شما را به يك شركت داروسازي در اين مورد مي‌برند و انواع و اقسام داروهاي افزايش «قوه‌ي باه» و قرص‌هاي «معجون!» و اسپري‌ها و ژل‌هاي بي‌حسي و وياگرا و خلاصه انواع و اقسام ادوات دوپينگ براي خاك‌توسري و افزايش انرژي هسته‌اي (همان نيروي جنسي!) را به شما نمايش مي‌دهند.
يكي همراه آگهي مربوطه عكس نيمچه‌قبيحه‌اي از خانمي با نام كاترينا يا فلرتيشيا و يا سوزان مي‌فرستد كه گويي با عشوه‌اي رو دوربين مي‌گويد: عضوتو نمي‌خواي ان‌لارجمنت بدي جيگر!؟... البته فلرتيشيا جون اينا همان مارگرت‌السادات خانم شصت ساله هستند كه مقادير متنابهي از پوست صورت و بدن‌شان را با جراحي زيبايي و ترميمي كشيده‌اند.
ديگري آگهي را همراه با عكس يك نره خر سه پا! و بادي‌بيلدينگ‌كار براي تبليغ مي‌فرستند كه: هي عضوتو ان‌لارجمنت بده پسر تا مثل من بشي... حالا اين پاي سوم به كدام تغار و چاه ويلي مي‌خورد، خدا مي‌داند.
يكي ديگر عكس‌هاي مقايسه‌اي از دو نوع عضو فرستاده، اولي عضوي به قاعده‌ي يك تخمه ژاپني يعني قبل از مصرف داروي ما و ديگري به قاعده‌ي يك مار بوآ كه مثلاً بعد از مصرف داروي ما! طوري كه آدم (منظورم اينجا مردهاست) هر چقدر هم طبيعي باشد دچار احساس «خودكم‌كوتاه‌عضو‌بيني» مي‌شود. (چه تركيب لارجي شد!؟) يا به عبارت ديگر مردها را دچار فوبياي «عضو‌لس» بودن يا يأس جنسي-فلسفي اگزيستانپنيسياليستي مي‌كند!
لينك هم مي‌دهند و شما را به آلبوم‌ها و فرم‌هاي پرزنت‌شان حواله مي‌كنند. يكي شبيه بزمجه‌اي است كه پشت يك موشك اسكاد اس‌اس بيست روسي آماده به شليك است. البته بيشتر به نظر مي‌رسد اين يكي به جاي هورمون به عضو شريف او آمپول هوا زده باشند. اين كه مرد در اينجا به معناي «مرد باآلت» است يا اصلاً‌ خود آلت است حسابي قر و قاطي شده است. در ايام باستان كيش «آلت‌پرستي» در هيأت اسطوره‌ها و بت‌هاي جنسي مانند «لينگام» و «فالوس» رواج داشت ولي در قرن سرمايه‌سالاري گويا حتي از اين دين هم استفاده‌ي ابزاري مي‌كنند!
آن يكي كه مأخوذ به حياتر و باكلاس‌تر است آگهي را همراه عكس دكتري خوش‌تيپ كه با دكتر استرنج‌لاو يا دكتر جكيل مو نمي‌زند مي‌فرستد و كلي توضيحات علمي و زيست‌شناسي و شومبولولوژي كه: پسر عضوتو ان‌لارج كن خيلي خوبه ها؟ شايد بهتر بود مي‌نوشتند: ما عضو شما را دوست مي‌داريم و براي آن احترام قائليم. يا: ما از عضو شما نان مي‌خوريم. يا: هميشه حق با عضو مشتري است.
شايد اگر اين چيزها در ايران آزاد بود ورژن ايرانيزه‌ي آن هم براي تبليغ چنين چيزي مي‌شد: يه شومبول دارم شاه نداره...! يا: ز نيروي جنسي بود مرد را راستي!
يكي به زبان غيرفارسي به اينها بگويد كه حداقل براي ايراني‌ها از اين اي‌ميل‌هاي كتره‌اي نفرستيد چون اينجا ايران است و عضو ان‌لارج هم اگر پيدا شود بيخ تا بيخ آن را مي برند و مي‌گذارند كف دست يارو (همان نره‌خر سه‌پا!). تازه ما كه جام جهاني برگزار نمي‌كنيم كه چهل هزار نفر از فواحش اينجا بريزند و كمبود عضو احساس شود. پلي‌بوي و از اين جور قرتي‌بازي‌ها هم كه نداريم. مقادير زيادي فحشاي پنهان داريم كه آن هم اگر از كاندوم استفاده كنند خيلي هنر و كلاس به خرج داده‌اند!
خلاصه مثل اين كه دنياي سرمايه‌داري و مصرف‌گرا و اين «حشرستان» بدجوري روي عضو ما حساب باز كرده و اين عضو شريف دوستعلي‌خان را در دنياي وب هم دست از سرش برنمي‌دارند (ببخشيد ناخودآگاه بي‌تربيتي شد!). ولمان كن جان فلرتيشيا!

پ.ن:
آقا ما هر كاري كرديم از دست سرچندگان اين نوع آلات رهايي يابيم و به خاطر افراط در كلمه قبيحه مذكور آن را وارونه نوشتيم نشد. امروز ديديم يكي از دوستان تذكر داده كه آن اين نيست و اين آن است و منظور ما را از عمدي بودن جابجايي كلمه‌ي مذكور براي رهايي از ربات خنگ فيلترينگ متوجه نشده. به همين خاطر براي پاسداشت زبان عربي از همان كلمه عضو استفاده كرديم كه البته با عضويت كتابخانه و جاهاي ديگر خيلي فرق دارد و فرقش هم مفصل است. به جان عضو‌تان اينجا سايت پرونو (پور-نو) نيست.

***برگرفته از وبلاگ زیبای نقطه ته خط

نوشته شده توسط در 18:59 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و یکم دی 1384

ما دو تا گربه بودیم!

یه شعر طنز و جالب واسه همه گربه دوستان و گربه بازان این سرزمین!

برگرفته از وبلاگ سنگچین توسط بچه گربه!

 

ما دوتا گربه بودیم  

رو یه دیوار گلی

من سیاه و مردنی

تو سفید و خپلی

*

یادته نصف شبا

می پریدیم روی بوم

تو کمینمون بودن

سگای تخم حروم

*

سگای تخم سگ و

بچه های تخم جن

یادته دیدنمون

پشت کیسه های شن !

*

باتموم خپلیت!

شیطون و کلک بودی

گربه ها در به درت

تو محله تک بودی

*

یادته به گردنت

گل و منگول می زدی

با چشای خوشگلت

همه رو گول می زدی

*

من می گفتم که بیا

تو می گفتی که برو

کنج یه مطبخ گرم

یادته یه شب تو رو.....!

*

حالا چی خپل خانوم

شنیدم عیال واری

سرت انگار شلوغه

یه دوجین بچه داری

*

شوهرت هم که می گن

تپل و حسابیه

کار و بارش توپ توپ

گربه ی قصابیه

*

از تموم اون روزا

یه خوبی موند یه بدی

یاد اون روزا به خیر

روزای مجردی

*

سر راهت می شینم

رو یه دیوار گلی

من سیاه و مردنی

تو سفید و خپلی ...

نوشته شده توسط پرستو در 20:4 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و یکم دی 1384

فرا رسيدن عید از خود گذشتن، عید  تقدیم بهترین ها به پیشگاه معبود، عید ایثار ، عید اخلاص، عید ارادت، عید محبت، عید احسان و عید عشق بر همه ی مسلمانان جهان مبارک باد.

 

عید قربان عید از خود گذشتن ، عیدی که انسان می خواهد و دوست دارد که بهترین و محبوبترین و شیرینترین هستی خود را تقدیم حضور سبزپروردگار جهان کند و بگوید ای محبوبترین محبوبها من با همه ی وجود ،با همه ی سجود، با همه ی عشق و اخلاص به حضور تو می آیم و قربانی می کنم آنچه را که لایق تو باشد ولی می دانم که در برابر عظمت توهیچ  نیست و تو با همه ی احسان و محبتی که داری آن را  می پذیری و می گویی که ای بنده ی خطاکار، اي توبه كننده، ای بنده ی سرکش ،می پذیرم آنچه را که آورده ای ، و ما به خود می بالیم که پذیرفتی ،و خوشحال و شادمانیم  از آنچه که قربانی کرده ایم و امیدواریم که مقبول درگاه دوست قرار گیرد .

ای خدای بزرگ در عید قربان ، به ما عیدی بده و عیدی تو عفو گناهانمان است .

الهی العفــــــــــــــــــــــــــــــــــو…………….. آمین یا رب العالمین

 

            عید است چرا کشته جانان نشود کس

                                     حیف است که عید آید و قربان نشود کس

 

نوشته شده توسط پرستو در 13:53 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیستم دی 1384

مقایسه!

 

--->هوپیتال<---

(هوپیتال هر جا که نتوانید حد بگیرید به کمک شما می آید)

نوشته شده توسط در 16:29 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیستم دی 1384

جنگ هسته ای چگونه آغاز می شود ؟

آمریکا : بن لادن با یک بمب کثیف هسته ای تمام مردم نیویورک را آلوده به مواد رادیو اکتیو می کند . به تلافی این اقدام آمریکا با یک بمب هیدروژنی افغانستان را صاف می کند . آه از نهاد معتادین و [...] ایرانی بلند می شود . بعد از دو روز و بر اثر خماری شورش ده ملیون معتاد ایرانی آغاز می شود . [...] (بقیش سانسور!)

ایران : شب محمود احمدی نژاد خواب می بیند که همه جا نورانی شده و هیچ کس پلک نمی زند . یکی تو خواب بهش می گه که دیگه مهرورزی به مردم ایران کافیه و تو باید به همه دنیا مهر بورزی و قم هم باید بشه مرکز مهرورزی به تمام دنیا . فردا صبح دو موشک به شهاب چهار به مقصد واشینگتن و تل آویو پرتاب می شود ولی به علت این که در چسباندن قطعات آن به هم از چسب رازی استفاده شده اشتباها در نیروگاه بوشهر و تاسیسات نطنز فرود می آیند . پس از ضربه اول , یگان های اسشهادی مصباح یزدی خود را در کوچه و بازار و میدان آزادی تهران منفجر می کنند و بدین وسیله ضربه محکمی به دهان و سایر نقاط حساس  آمریکا و اسراییل وارد می شود .

القاعده : یک بمب هسته ای موجود است . بمب رو نفر اول به نفر دوم می ده که ببره تو نیویورک منفجر کنه . اما به دلیل نفوذ سرویس های اطلاعاتی ایران در القاعده نفر دوم بمب رو به نفر سوم می ده که تو تل آویو منفجر کنه ولی چون وی جاسوس دوجانبه پاکستان بوده بمب را به نفر چهارم تحویل می دهد که در دهلی نو منفجر کند اما . . .
دو ماه بعد : یک بمب هسته ای در گینه بیسائو منفجر شد !

روسیه : به دلیل تهدیدات ناتو و رشد روز افزون این اتحادیه به سمت شرق , روسیه با هزار موشک اتمی به آمریکا و اروپا حمله می کند . به دلیل نقص فنی ۵۰۰ موشک در پایگاه های خود منفجر می شوند و نیمه شرقی زمین رو می فرستن رو هوا ولی ۵۰۰ تای دیگه ماموریتشون رو به نحو احسن انجام می دن و نیمه غربی زمین را صاف می کنند . زمین تبدیل به خورشید ثانی می شود . ۵۰۰ هزار سال بعد نخستین نشانه های حیات در کره ماه پدیدار می گردد .

اسراییل : اسراییل هیچ غلطی نمی کند . چون کوچکترین حرکتی با واکنش شدید یگان های استشهادی مصباح یزدی مواجه می شود ! 

برگرفته از وبلاگ مدار صفر

;;;منصور;;;

نوشته شده توسط پرستو در 12:0 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه نوزدهم دی 1384

حکايت چت مجنون و لیلی!

يکي را از ملوک عرب حديث مجنون ليلي و شورش حال او بگفتند که با کمال فضل و بلاغت سر در بيابان نهاده و زمام عقل از دست داده. بفرمود‌ش تا حاضر آوردند و ملامت کردن گرفت که در شرف انسان چه خلل ديدي که خوي بهايم گرفتي و ترک عشرت مردم گفتي؟

 گفت:

کاش آنان که عيب من مي جستند          گيف(gif)ت اي دلستان بديدندي
يا که پيغام ها و خط تو را                      توي وبلاگ من بخواندندي!

تا حقيقت معني بر صورت دعوي گواه آمدي. فذالک الذي لمتنني فيه. ملک را در دل آمد جمال ليلي مطالعه کردن تا چه صورت است که موجب چندين فتنه. بفرمود‌ش طلب کردن. با اينترنت در احياي عرب بگرديدند و IP کش کردند و هک کردند و فيلترينگ نمودند و بدست آوردند و پيش ملک در صحن سرا‌چه بداشتند.

ملک در هيات او نظر کرد؛ شخصي ديد سه فام، باريک اندام[ و سيبيلو !] در نظرش حقير آمد، به حکم آنکه کمترين خدام حرم او به جمال از او در پيش بودند و به زينت بيش. مجنون به فراست دريافت، گفت: از دريچه ياهو مسنجر بايد با او چت کردن تا سر حال وي بر تو تجلي کند!

بي اکانتان را نباشد درد ريش              جز به ياهويي نگويم درد خويش!
گفتن از چت رووم بي حاصل بود            با يکي نا کرده چت در عمر خويش!
تا تو را حالي نباشد همچو ما               حال ما باشد تو را افسانه پيش!

چند دو بیتی عاشقانه رایانه ای!:

مپندارم که شايد مرد هيزم
که مي دوزم به تو چشمان ريزم
جمالاتت همه از پشت عينک
نمايد بهر من کوچک عزيزم!

به ما گفتند جشن و سور و کوس است
و تشکيلات آن دمب خروس است
ولي آنجا فقط يک بغچه ديديم
که مي گفتند توي آن عروس است!


مشخصم بشوي تو اگر که اينويزي
قسم به ياهو مسنجر نگويمت چيزي!


"منم يا رب در اين دولت که " يار آنلاين مي‌بينم؟
به استاتوس(!) زيبايش گل‌ ات-ساين* مي‌بينم؟
---------------------------------
*(@};-   ->  گل ات-ساين‌)


امل و خنگ!

... هر چی گریه کردم عمه بهاره قبول نکرد و به زور گوشی رو بهم داد تا با دوست پسرش حرف بزنم. من با ترس و لرز به اون پسره گفتم خونه ما زنگ نزنه و قطع کردم؛ ولی عمه خیلی دعوام کرد.

 اون میگه من امل هستم و می‌خواهد منو اجتماعی کنه. آخه مامانم اینها همشون چادری‌ان... ولی عمه اینها نه! البته عمه بهاره قبلا مثل ما امل بود ولی وقتی دانشگاه آزاد قبول شد و ابروها و پشت لبش رو برداشت خیلی زرنگ شد.

دیشب که تو کوچه عروسی بود عمه چراغ‌ها رو خاموش کرد و روسری من رو هم کشید و با هم کلی برای عروس دم پنجره دست زدیم و شعر خوندیم. خیلی کیف داشت. باد موهامو تکون می‌داد مثل فیلم‌ها.

مامانم نفهمید. اون خیلی چیزها رو نمی‌دونه. حتی نمی‌دونه عمه بهاره عکسای "بد" توی کامپیوترم گذاشته. آخه وقتی خاله نسرین اونا رو دید حالش بد شد و گفت "خاله این عکسا خیلی بدن من حذفشون می‌کنم".

من ترسیدم نگاه کنم آخه خاله نسرین میگه اگه آدم وقتی تو سن منه عکس بد ببینه یا کار بد بکنه برای همیشه تو ذهنش می‌مونه و عذاب می‌کشه... من دارم می افتم.
خاله نسرین می‌گه من باید شجاع باشم تا بتونم به عمه بهاره "نه" بگم ولی وقتی موهامو می‌کنم زیر مقنعه عمه یه جوری نگاه می‌کنه و من خجالت می‌کشم. از وقتی بهنوش که از من و نازی بزرگتره "عاشق" شده، من همش می‌ترسم. من خیلی چیزها رو نمی‌فهمم و وقتی بهنوش ما دو تا رو تو خونه نازی گیر میاره و یواشکی برامون حرف می‌زنه همش معنی کلماتی رو که می‌گه ازش می‌پرسم و اون بهم می‌گه "تو چقدر امل و خنگی".
من نمی‌خوام امل و خنگ باشم ولی نمی‌خوام عاشق باشم. آخه از وقتی بهنوش عاشق شده فرخنده خانم، زن آقا مهرداد همسایه‌مون همش گریه می‌کنه و نفرینش می‌کنه. من نمی‌خوام کسی نفرینم کنه... من دارم می افتم...

کپی پیست افشین از سایت موازی !!!

نوشته شده توسط در 15:44 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هجدهم دی 1384

بار آخره!

برگرفته از وبلاگ : دو لیوان وودکای سرد!

این بار آخره.....بیا...همون جای همیشگی
قهوه خونه
سر ساعت همیشگی میرسم.
در را باز میکنم.
بوی تنباکوهای مختلف و بوی سیگار باهم قاطی شده و به سر و ریم می کوبد.
مهره های آویزان شده بالای راه پله را کنار میزنم.
صدای دینگ میدهد.
سر میز همیشگی میشینم.
طبق معمول همیشه دیر میکنی.
این همه مدت گذشته و تو هنوز آدم نشدی.
حیف....
یک قهوه سفارش میدهم.
سیگاری آتش میزنم.
وبه پچ پچ های عاشقانه دختر و پسر میز بغلی میخندم.
دخترک زیباست اما آرایش بدی داردکه همان مقدار زیباییش را هم گم کرده.
خط لب پر رنگ....خط چشم بلند و باریک.....ماتیک قهوه ای ....
نگاهم روی سیگارش ثابت می ماند....بلد نیست سیگار بکشه.....حتی بلد نیست ادا هم در بیاره....
هیچ وقت دلم نمی خواست صورتم را مرزبندی کنم.
مثلا این که لبم رو با یک خط کشی پر رنگ و تاریک از صورتم جدا کنم.
اما ماتیک رو فقط به خاطر سیگار میزنم.
عاشق فیلتر سیگار ماتیکی هستم.
توهمین فکر ها بودم که بالاخره اومدی.
با همان لبخند مضحک که همیشه همراهت هست.
خاکستر سیگارم را می تکونم.
بلند میشم.دست میدم.دوباره روی صندلی ولو میشم.
وقتی که روی صندلی مینشینم با پاهایم مشکل دارم.
باید زانویم را به میز تکیه بدم.
تو هم فکر میکنی من هیچ وقت آدم نمیشم.
یاد تکیه کلام معروفت افتادم....
خرشدی   اومدی  آدم نشدی   مردی....
هیچ وقت عادت نکردیم مثله همه مردم به هم سلام کنیم...همیشه با دو سه تا فحش شروع کردیم....چه طوری الاغ....خره خبری ازت نیست.....دیوونه تو هنوز زنده ای....
قهوه سفارش میدی.یک سیگار برایت روشن میکنم.
میگی خوب بنال....
می خندم و فکر میکنم که چرا آدم نمیشی و این که تصمیم داری تو آینده نزدیک آدم بشی یا دور.....
ماتیک صورتی ام روی سفیدی لبه فنجان خودنمایی میکند و فخر می فروشد.
هر بار فنجان را می چرخانم تا جای ماتیک روی تمام قسمت های فنجان باقی بماند.
میگی خوب بنال دیگه...بفرمایید لطفا بانو
از افکارم با سرعت پرتاب میشم بیرون.
چند ثانیه طول میکشد تا با فضا انس بگیرم.
آهان...خوب
ببین علیش من میگم تمومش کنیم همین امروز
همین حالا
- لعنتی باز چه مرگت شده؟سودا باز داری ادای کی رو در میاری؟
باور کن این دفعه خودمم....خود خودم...
- خوب دلیلت چیه؟
دلیلم اینه که نمی خوام واسه هم تکراری بشیم.مجبور باشیم همدیگر رو ببینیم.مجبور باشیم حرف بزنیم.
دیگه اون شور و شوق روزهای اول رو نه تو داری نه من ........اینو که قبول داری؟
-خوب آره
این یعنی عادت کردن
یعنی بد...بد..بد..بد...بد..بد...
-اما...
اما نداره آقا پسر
ما حتی اگه با هم ازدواج هم کنیم باز هم بی فایده ست.
تازه اون موقع دیگه حتی یک روز هم نمی تونیم این طوری بیایم اینجا زل بزنیم تو چشمهای هم.
نتیجه هم میشه یه بدبختی که این وسط پس میفته ویوغ بدبختی رو تا آخر عمر جفتمون باید به گردن بکشیم.
میگی نه؟
-خوب آره...
پس بذار توی اوج از هم خداحافظی کنیم.
بهتر نیست
به قول یکی "برو تا بزرگی میخوام که فقط آرزوم بشی"
-آخه تو...
علیش بس کن به خاطر خدا
ادای آدم های عاشق رو در نیار
من تو رو خوب میشناسم.
هر دو ساکت شدیم.
چشمم به لبهای دخترک میز کناری افتاد.خیره شدم.اون خط لب تاریک توی صورتش تو ذوق میزد.
علیش
می خوام این آخرین دیدارمون باشه
موافقی؟
قیافه نگیر پسر
اخم نکن
بخند....
بخند که قشنگ میخندی.
-بس کن سودا
-تو مگه واسه آدم حال و حوصله خندیدن میذاری؟
به درک...مهم نیست....نخند...اصلا بمیر
نه تو چرا بمیری...این من هستم که باید برم به درک
-سودا
هوم
-یعنی تمام این چرندیات رو جدی گفتی؟
آره ...هی پسر فکر کردی من با تو شوخی دارم؟
-سودا ...پا شو بریم خونه....دو لیوان وودکا بزنیم...
کور خوندی..سودا مرد.تموم شد.همین.....نقطه
-سودا امضاء نمی کنی؟
نه انگشت میزنم.
بلند شدم سیگار و فندکم رو توی کوله پشتی انداختم و زدم بیرون.
توقع نداشتم دنبالم بیاد...می دونستم که نمیاد...چند ساعت توی خیابان قدم زدم.سیگار دود کردم.متلک شنیدم.
دقیقا نمی دونستم چند ساعت شد اما درد پاهام نوید از قدم زدنی طولانی میداد.
در را که باز کردم بوی عطر تند مردانه خورد توی صورتم.
تو که باز اومدی اینجا
-سودا کجا بودی تا حالا ....می دونی ساعت چنده؟چه غلطی میکردی تو خیابون؟
هیچی....حرکات موزون جنده گونه انجام میدادم.
اصلا به تو چه
-سودا خفه شو...ببند دهن کثیفتو...وگرنه خودم می بندمش
هه هه هه هه....میبندی؟چه جوری؟میشه نشونم بدی؟
-آره نشونت میدم
دستش رو تو هوا بلند کرد.صورتم و صاف گرفتم رو به روش.دستش رو به سمت صورتم آورد.
-الان نشونت میدم.
صورتش از عصبانیت بنفش شده بود.
منتظر یک سیلی بودم.
سیلی نخورده گونه ام مور مورشده بود
چشمام رو بستم.
توی یک لحظه بغلم کرد....انتظار این یکی رو دیگه نداشتم.
یه جیغ صورتی کشیدم.
ولم کن احمق
هولش دادم اون ور
نشست روی مبل
لباس هایم را در آوردم.
صورتم رو توی آینه نگاه کردم.خط لب تیره ای رو از کشو برداشتم.دلم خواست لبم رو خط کشی کنم.
یه خط تیره باریک دور لبم کشیدم.وقتی خودم رو نگاه کردم شهر لبم از کشور صورتم جدا شده بود.
دچار مرزبندی شده بودم.
برگشتم توی هال
علیش خشکش زده بود.به یک نقطه نامعلوم روی سقف خیره شده بود.
حتی خاکستر سیگارش رو هم که دراز شده بود و نمی تکوند.
رفتم سراغ وودکا
دو لیوان وودکای سرد توی دنج ترین گوشه رویا روی میز گذاشتم.
علیش ...پاشو الاغ ..قهر نکن...قیافه نگیر...بیا وودکا....من هر چی گفتم واسه خاطر خودت بود.
از جاش پرید.