تبليغاتX
خانم کپی

پیوندهای روزانه

جمعه سی ام شهریور 1386

عبادت به اضافه سلامت

رژيم - این یک ماه با 11 ماه دیگر سال فرق دارد. شیوه زندگی در ماه رمضان شکل دیگری است.

برنامه زندگی از روال عادی و روزمره خارج می‌شود. برنامه خواب و خوراک و استراحت و زمان دید و بازدید‌های خانوادگی تغییر می‌کند.

 اگر برنامه‌ریزی درستی نداشته باشید، خواب و خوراک‌تان به هم می‌خورد، خسته و بی‌حوصله می‌شوید و کارایی‌تان پایين می‌آید. با یک برنامه‌ریزی دقیق و رعایت نکات ساده می‌توانید خودتان را با این تغییرات هماهنگ کنید، به راحتی روزه بگیرید و از مزایای معنوی این ماه بهره بیشتری ببرید.

«روزه‌داري بزرگ‌ترين فرصت براي تقويت و آمادگي جسماني است». این جمله را پاراسلسوس درباره روزه گفته است. بقراط پدر علم پزشكي هم معتقد است؛ «روزه‌داري همان توانايي انسان در جهت درمان خود است كه به عنوان فرصتي براي بدن فراهم مي‌شود».


ادامه مطلب
نوشته شده توسط در 13:16 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386

عشق!!!

                                    

از لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.

از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش تا خوک و یک گاو است.

در راه روی بیمارستان یک تلفن همگانی هست. هر شب، مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زند. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کند: "گاو و خوک را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود. به زودی بر می گردیم...."

چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آن که وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و در حالی که گریه می کرد گفت: عزیزم، اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش...

مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: "این قدر پر چانگی نکن" اما من احساس کردم که چهره اش کمی در هم رفت.

بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز رو به راه شد، بیرون رفت و شب دیر وقت به بیمارستان برگشت.

مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود.

صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که نقاب اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند.

همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد.

روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت: "گاو و خوک ها چطورند؟ یادتان نرود! به شان برسید. حال مادر به زودی خوب می شود و ما برمی گردیم." نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست.

مرد در حالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و خوک ها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم.

در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می کرد. عشقی که باعث شده بود این زن و مرد در خوشی و ناخوشی در کنار هم بمانند.

منبع:جغد

نوشته شده توسط در 4:32 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386

 

يكي بهم گفت خيلي ضعيفي !

كاش آدما قبل از اينكه هر حرفي رو بزنن يه كم موضوعات رو مي دونستن و زود قضاوت نمي كردند ...

 

نوشته شده توسط پرستو در 17:13 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386

دستها!

يک توپ بسکتبال تو دست من تقريباً 19 دلار مي ارزه.
يک توپ بسکتبال تو دست مايکل جردن تقريباً 33 ميليون دلار مي ارزه.
بستگي داره تو دست کي باشه.

                                                  


ادامه مطلب
نوشته شده توسط در 13:53 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386

...

از زمانی که بهش زنگ می‌زنم تا وقتی که به در خونه برسه، 15 دقیقه بیشتر طول نمی‌کشه، اما از همون دقیقه‌ی اول پوم‌تاک‌های قلب من شدید می‌شه و حس شیرین انتظار، سراسر وجودم رو درمی‌نورده(!).
وقتی صدای زنگ رو می‌شنوم، بال درمیارم.
چادر نماز سفید گل‌گلی رو به سرعت روی سرم می‌اندازم و به طرف در پرواز می‌کنم.
من اگه عاشقت‌ام،
نه به خاطر چشم‌های آبی‌ات،
نه به خاطر موهای پریشان طلایی‌ات،
نه به خاطر قد بلند و هیکل متناسب،
و نه به خاطر چهره‌ی باوقار مسیح‌گون توئه...
من عاشق اون جعبه‌ی داغی هستم که توی دست‌هاته

ای پسر پیتزافروش!
 
برگرفته از : رها
 

 
نوشته شده توسط پرستو در 12:23 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هجدهم شهریور 1386

باورتان می شود ؟!

لابد تا به حال شما هم ديده ايد وقتي يك دانشجو در دانشگاههاي خارج مي خواهد مدرك دكتراي خود را بگيرد، يك لباس بلند مشكي به تن او مي كنند و يك كلاه چهارگوش كه از يك گوشه آن يك منگوله آويزان است بر سر او مي گذارند و بعد او لوح فارغ التحصيلي را مي خواند.

هنگامي كه از ما سوال مي شود كه اين لباس و كلاه چيست پاسخ مي دهيم اين لباس شيطونك است كه اينها تنشان مي كنند!!!

 اما هنگامي كه از يك اروپايي يا ژاپني و يا حتي آمريكايي سوال شود اين لباس چيست كه شما تن فارغ التحصيلانتان مي كنيد جواب دیگری می شنوید:

 آنها به احترام «آوي سنت» كه همان «ابن سينا»ي ماست كه لباس بلند رداگونه مي پوشيده، اين لباس را تن دانشمندان خود مي كنند.

آن كلاه هم نشانه همان دستار است (کمي فانتزي شده) و منگوله آن نمادي از گوشه دستار خراساني كه ما ايراني ها در قديم از گوشه دستار آويزان مي كرديم و به دوش مي انداختيم.

در اروپا و آمريكا علامت يك آدم برجسته و دانش آموخته را لباس و كلاه ابن سينا مي گذارند، ولي ما خودمان نمي دانيم. باورتان مي شود؟!

 

نوشته شده توسط پرستو در 22:1 |  لینک ثابت   • 

شنبه هفدهم شهریور 1386

هیچ وقت نتونستم خوب بنویسم ، همیشه از نوشته های خودم بدم می آد

                                                                                 واسه همین نمی نویسم ...

 

نوشته شده توسط پرستو در 19:51 |  لینک ثابت   • 

جمعه شانزدهم شهریور 1386

هيچ کس اشکي براي ما نريخت /

هر که با ما بود از ما مي گريخت /

چند روزي هست حالم ديدنيست /

حال من از اين و آن پرسيدنيست /

گاه بر روي زمين زل مي زنم /

گاه بر حافظ تفاءل مي زنم /

حافظ ديوانه فالم را گرفت /

يک غزل آمد که حالم را گرفت:

ما زياران چشم ياري داشتيم 

 خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم

 

نوشته شده توسط پرستو در 20:41 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386

حکایت مرغی که یک پا داشت

ماجرا از آن جایی شروع شد که یک روز صبح یکی از مرغ های گمنام که به تازگی در مرغداری پیدایش شده بود و بعدها مشخص شد نام شریفش گل باقالی خانم است شروع کرد به زور زدن و زور زدن آن هم چه زور زدنی چشمتان روز بد نبیند از آن زور زدن ها بود که هر خروسی با دیدنش به شکرانه ی فراغت از درد فارغ شدن صد هزار بار رو به آسمان قوقولی قوقو می کرد هرچند این پیچ و واپیچ ها و هن و هون کردن ها کار هر روز هر مرغی بود و همیشه بعد از قوقولی قوقوی مستانه ی خروس پر حنایی شروع می شد اما زور زدن های آنروز صبح نوید اتفاقی شگرف در تاریخ مرغداری را می داد.

همین چند وقت قبل بود که چند مرغ پرپریه ی زپرتیه ی بی خروس مانده ادعا کرده بودند مرغ ها فقط برای تخم گذاشتن به دنیا نیامدند و به همین دلیل اعتصاب تخمی کردند البته اعتصابشان به یک هفته هم نکشید چراکه خروس ها با آنها وارد مذاکره شدند و در نهایت متفق القول به این نتیجه رسیدند که مرغ ها مصارف دیگری غیر از تخم گذاشتن هم دارند و در آخر هم این مرغ های بی تخم را بردند و پَرکندند و سر زدند و آخر سر یخ زده از وسط مرغداری گذارندند تا به مصارف دیگری برسانند که مرغ ها به غیر از تخم گذاشتن برایش به دنیا  می آیند.

برگردیم سر داستان گل باقالی خانم و تخمی که بعد از کش و قوس های فراوان و چند رنگ عوض کردن نهایتا از خودش صادر کرد انصافا تخم بزرگی بود و به هیچ وجه هم قد تخم های دیگر مرغ ها نبود محبت خروس پرحنایی هم در این تخم اثر کرد و نهایتا گل باقالی خانم را امر به نشستن کرد گل باقالی هم در کمال صبوری اطاعت امر کرد و نشست.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط در 14:57 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386

دل من دیرزمانی ست كه می پندارد

                                                دوستی نیز گلی ست مثل نیلوفر و ناز,

                                ساقه ی ترد و ظریفی دارد ,

 

 بی گمان سنگدل است آنكه روامی دارد

                                                جان این ساقه ی نازك را "دانسته" بیازارد...

 

نوشته شده توسط پرستو در 13:13 |  لینک ثابت   • 

شنبه دهم شهریور 1386

داستان حلقه ازدواج (نامزدی)

image001-708608.jpg

خیلی وقت ها فکر می کردم که چرا حقله ازدواج را دست چپ و انگشت دوم از آخر میگذارند تا اینکه جوابشو پیدا کردم. البته نشان ازدواج در فرهنگ های مختلف فرق می کند. مثلا در هندوستان خانم هایی که ازدواج کرده اند خال سرخ بر روی پیشانی شان می گذارند در مطلب زیر به این موارد اشاره شده است.

چرا حلقه ازدواج بايد در انگشت دوم قرار گيرد؟
1-ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و دو انگشت میانی دست های چپ و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانید.
2-چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید
3- به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند
4-سعی کنید انگشتان شصت را از هم جدا کنید. انگشت شصت نمایانگر والدین است. انگشت های شصت می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام انسان ها روزی می میرند. به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد.
5-لطفا مجددا انگشت های شصت را به هم متصل کنید. سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید. انگشت دوم (انگشت اشاره) نمایانگر خواهران و برادران هستند. آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند. این هم دلیلی است که انها ما را ترک کنند.
6 -اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید. انگشت کوچک نماد فرزندان شما است. دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند.
7-انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم (همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز کنید. احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید. به این دلیل که آنها نماد زن و شوهری هستند که برای تمام عمر به هم متصل باقی می مانند. عشق های واقعی همیشه و همه جا به هم متصل باقی می
مانند. شصت نشانه والدین است انگشت دوم خواهر و برادر انگشت وسط خود شما انگشت چهارم همسر شما و انگشت آخر هم نماد فرزندان شما است.
(برگرفته از اساطیر چینی)
دلیل دیگر آن در زیر آمده است :

تاریخچه حلقه نامزدی
در مورد انگشتری و حلقه ، هر خانم یک مدل از آن را می پسندد . خانمهای مسن اغلب اشکال کلاسیک ، شیک پوشها انگشتری پرزرق و برق و متظاهرها نوع غیر عادی و عجیب و غریب آنرا می پسندند . دختران ساده طرفدار سادگی و دختران امروز همه نوع آنرا می پسندند .سابقه تاریخی حلقه نامزدی با وجود مستندات بسیار ، بطور دقیق مشخص نیست ، ولی تحقیقات باستان شناسان تا حدی سیر تحول و تغییراتی که در طول اعصار بر ساختار و هویت حلقه اعمال شده را مشخص میکند .rings-copy.jpg

یک نکته قابل توجه در مورد جایگاه حلقه نامزدی در دست است که در طول زمانهای مختلف تغییری نکرده است .این نوع حلقه را به انگشت چهارم دست چپ میکنند و این بدان جهت است که رگ این انگشت مستقیما با قلب ارتباط دارد و به این علت این رگ را از قدیم رگ عشق میگفتند . منتها در این سوداگری عشق انتخاب بر عهده خانمها و خرید با آقایان است !

حلقه های قدیمی که در حفاریها بدست آمده اشکال مختلفی دارد . بروی برخی از این حلقه ها یک حجمی شبیه چشم نصب شده و بعضی دیگر بصرت ماری است که انتهای سر و دمش بهم متصل است .

حلقه های دیگری از خرابه های رم بدست آمده که روی آن کلیدی دیده میشود و معلوم است که آنرا بخاطر حفظ خزائن جواهرات ساخته اند و مهمترین و معمولترین نوع حلقه ای که بدست آمده ، حلقه هایی است که روی آن مهرهایی وجود دارد .

باستان شناسان عقیده دارند که برای اولین بار ، حلقه هایی که رویش مهر کنده بودند در جهان معمول شد ه است . با این حلقه ها اسناد مهم را مهر و امضا میکردند که دارای اصالت و قاطعیت باشد . پس حلقه قبل از آنکه بصورت یک شی زینتی مورد استفاده قرار گیرد وسیله ای برای رسمیت دادن به اسناد بود .

در زمان قدیم اگر پادشاهی حلقه ی انگشتری خود را به بکسی می داد ، معنیش این بود که وی را بعنوان نماینده ی تمام الاختیار خود برگزیده است ، همچنانکه اسکندر مقدونی بهنگام مرگ حلقه خود را از دست بیرون آورد و به پردیکاس داد .

در روم اولیه حلقه هایی که مورد استفاده مردم عادی قرار میگرفت از آهن ساخته میشد و بعد اشراف زادهها برای اینکه در این مورد نیز خود را اشرافی نشان دهند جنس طلا را برای حلقه های خویش انتخاب کردند . در دوران امپراتوری روم هر کس میتوانست انواع مختلفی از آن را داشته باشد . از این زمان تجمل در ساختمان حلقه اعمال شد و این مورد در طراحی حلقه از اهمیت خاصی برخوردار گردید و صنعتگران حلقه هایی از فلزات گرانبها و حتی عاج ساختند .

در مواردی حلقه های بسیار سنگینی ساخته میشد و حتی گاهی برای فصل تابستان و زمستان حلقه های جداگانه ای ساخته میشد .

در افسانه های قدیمی اساطیر یونان از این وسیله برای ابراز عشق و وفاداری استفاده میکردند . در یونان باستان برای اولین بار

(( ویدون )) یک حلقه را بعنوان مظهر وفاداری نسبت به شوهرش (( پسیسه )) همیشه با خود داشت .

به هر حال با این سابقه تاریخی امروزه هدیه دادن انگشتری نشانه ی ابراز عشق است و بدین جهت در مراسم نامزدی نقش بسیار مهمی دارد .

نویسنده ای گفته است :
آنکس که حلقه ی نامزدی بدست دارد میتوتند همیشه مثل یک فرشته زندگی کند .

منابع : مجمع فرهنگ پژوهان شرق - نت گردی


نوشته شده توسط پرستو در 21:45 |  لینک ثابت   • 

جمعه نهم شهریور 1386

...

 

یه روزی رفته بودم تهران دنبال چند تا کار عقب مونده ...

حوصله وبلاگ نویسی رو ندارم یا بهتره بگم حوصله هیچ کاری رو ندارم ...

بلاگرد خرابه و بلاگرولینگ هم اینجا فیلتره ! هیچ کدوم از پیوندهام تو وبلاگم نمی آد ...

۱۰ روز دیگه باید برگردم دانشگاه ، بازم درس و کلاس و ... ( ولی از توی خونه موندن خیلی بهتره ! )

درس خوندنم هم به کل تعطیل شده ، امیدوارم با رفتن به دانشگاه دوباره بتونم درس بخونم.

با رفتن به تهران انگیزه ام واسه قبول شدن در یکی از دانشگاههای تهران خیلی بیشتر شده ...

 

باید یه کم با خودم خلوت کنم ...

 

نوشته شده توسط پرستو در 19:24 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه ششم شهریور 1386

به سوی ظهور

عیدتون مبارک ...

نوشته شده توسط پرستو در 19:26 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه چهارم شهریور 1386

چند بار بگم لباس مهيج نپوشيد

 آخر به پلاكاردنويسي افتاديم.

 

نوشته شده توسط پرستو در 19:41 |  لینک ثابت   • 

شنبه سوم شهریور 1386

 

یه ذره بی فکری لازمه تا یه عمر حسرت از دست دادن بهترین دوستت رو بخوری ...

کاش منو می بخشید ...

کاش مثل دفعه های قبل منو می بخشید ...

دلم براش تنگ شده ...

 

نوشته شده توسط پرستو در 12:46 |  لینک ثابت   • 

جمعه دوم شهریور 1386

چگونه سریال طنز بسازیم؟

 

بر ابنای بشر پوشیده نیست که همانا ساخت سریال طنز در سیما از نان شب هم واجب تر می باشد و به هر ضرب و زوری که شده باید آن را ساخت و به عالم بشریت خدمت نمود.شما خواننده عزیز هم می توانید با بکارگیری دستورات زیر سریال طنز بسازید و ملتی را قرین منت خود سازید.اسمش را هم بگذارید:سه یا پنج یا هر چند تا خونه.


* چند بازیگر ثابت سریالهای طنز را انتخاب کنید و از آنها بخواهید حرکاتی را که در سریالهای قبلی انجام داده اند واحیانا مورد توجه بینندگان فهیم و عزیز قرار گرفته،تکرار کنند.مثلا سرشان را به یمین و یسار بچرخانند،تودماغی حرف بزنند،کوچه بازاری بخوانند،پشت چشم نازک کنند و غیره...هراکلیت حکیم می گوید:"در یک رودخانه دو بار نمی شود شنا کرد،مگر در سریالهای طنز ایرانی ."


* شما برای لوکیشن،فقط به یک چهار دیواری احتیاج دارید که چند نفر بتوانند توی آن بنشینند و به مدت سه ربع توی سر همدیگر بزنند. الیاکازان بازی ساز معروف سینما می گوید:"لوطی باهاس شم اقتصادی داشته باشه.لوکیشن-موکیشن رو وللش."حیف نیست بنزین-این سرمایه ملی- را با رفت و آمد میان لوکیشنهای متعدد هدر بدهید؟


* خودتان را برای نوشتن یا سفارش فیلمنامه به دردسر نیاندازید.برای سریال طنز،لزومی به در دست داشتن فیلمنامه درست و درمان نیست.امروزه در دنیا سه ربع ساعت برنامه سریال طنز را با بدیهه پردازی بازیگران پر می کنند و از آنها می خواهند تا می توانند ،به سلیقه خودتعارف تکه پاره کنند و عملیات آکروباتیک انجام دهند.


* کنفوسیوس حکیم می گوید:"یک سریال طنز حتما نباید خنده دار باشد و مخاطب را به چرت زدن هم وادارد کافی است."بنابراین در برابر انتقاد احتمالی منتقدان که:"این کجایش طنز بود"،خم به ابرو نیاورید و کار خودتان را بکنید.یادتان باشد که آنها سواد طنز ندارند.


* از آنجا که تضاد،مولفه کلیدی اثر طنز است،در سریالهای طنز،حتما باید چند نفر حضور داشته باشند که مدام توی سر همدیگر بزنند و از این طریق ،تضاد موقعیت و گفتار و رفتار ایجاد کنند.ذهن خودتان را برای ایجاد موقعیتهای پیچیده تر مشغول نکنید.دنیا ارزش این همه فکر کردن را ندارد.تا می توانید،زن و شوهرها را به جان همدیگر بیاندازید.انتخاب پرسوناژزنی که بتواند سه ربع تمام داد بزند و حنجره پاره کند،ضروری است.فکر اعصاب مخاطب را هم نکنید.سریال طنز دیدن،این مرارتها را هم دارد!


* تا سریال تمام نشده،کلید سریال بعدی را بزنید.حیف است مردم در تلویزیون بدون تماشای سریال طنز سر به بالین بگذارند.بخصوص این که این روزها،برخی سریالهای طنز،نقش مهمی را در خوابانیدن جماعت در ساعات پایانی شب ایفا می کنند!

منبع:بي بي گل

نوشته شده توسط در 23:26 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه یکم شهریور 1386

خدا را هم یادمان رفت!!!

سرمشق های آب بابا یادمان رفت

رسم نوشتن با قلــم ها یادمان رفت


 

گــــل کردن لبخندهای همـــکلاسی

در یک نگاه ســاده حتی، یادمان رفت


 

راه فــــرار از عشـــق های زنـــگ اول

آن لحظه های بی کلک را یادمان رفت


 

آن روز ها را، آن قدر شوخـی گرفتیم

جدیت تصمیم کبــــــــری یادمان رفت


 

شعر خدای مهربان راحفظ کردیــــــم

یادش به خیر اما شاید . . . . .


 خدا را هم یادمان رفت!!!

 

ممنون از دوست خوبم محسن بابت فرستادن این شعر قشنگ

نوشته شده توسط پرستو در 20:55 |  لینک ثابت   •