پیوندهای روزانه
- مایکروسافت از گذشته تاکنون
- بیل گیتس فردا مایکروسافت را ترک می کند
- خودکشی دو دانشجو و سكوت وزارت علوم
- حاشيه اي بر طرح ربودن احمدينژاد - صادق زيباكلام
- دانلود چند فیلم نایاب مخملباف
- مامان جون شیر این خانمه خوشمزه تره !
- باز کردن در بطری دلستر بدون در باز کن!
- قتل یک بسیجی در کرج
- بزرگترین سگ های دنیا
- بوسه بر گونه های سردار !
- خاتمی و دوستان دختر و پسرش !
- افشین قطبی و زنش !
- لانه سازی و تخم گذاری دو پرنده در جایزه ویژه بانک!
- هنگامیکه یک ایرانی بخواهد به انگلیسی نامه بنویسد!
- تصویری جالب از جشن تولد قطبی
- آرشیو پیوندهای روزانه
دوشنبه سی ام مهر 1386
هشت موضوع شگفت انگیز از زندگی آلبرت آینِشتاین

خبرگزاري انتخاب : سمیه صالحی؛ هشت موضوع شگفت انگيز از زندگی آلبرت انیشتن، که شما هيچ گاه آنان را نمي دانستيد. بله،همگی ما مي دانيم که انيشتن اين فرمول[e=mc2] را کشف کرد. اما واقعیت آن است که چيز های کمی در مورد زندگی خصوصی اش مي دانيم،خودتان را بااين هشت مورد،شگفت زده کنيد!
1-او با سر بزرگ متولد شد
وقتی انيشتن به دنيا آمد او خيلی چاق بود و سرش خيلی بزرگ تا آنجايی که مادر وی تصور مي کرد، فرزندش ناقص است،اما او بعد از چند ماه سر و بدن او به اندازه های طبیعی بازگشت.
2-حافظه اش به خوبی آنچه تصور مي شود، نبود
مطمئنا انيشتن می توانسته کتابهای مملو از فرمول و قوانين را حفظ کند،اما برای به ياد آوری چيز های معمولی واقعا حافظه ضعیفی داشته است. او يکی از بدترين اشخاص در به ياد آوردن سالروز تولد عزیزان بود و عذر و بهانه اش برای اين فراموشکاری، مختص دانستن آن [تولد ]برای بچه های کوچک بود.
3-او از داستانهای علمی-تخیلی متنفر بود
انيشتن از داستانهای تخيلی بيزار بود. زيرا که احساس مي کرد ،آنها باعث تغيير درک عامه مردم ازعلم مي شوند و در عوض به آنها توهم باطلی از چيز هايی که حقيقتا نمی توانند اتفاق بيفتند ميدهد.
به بيان او "من هرگزدر مورد آينده فکر نمي کنم،زيراکه آن به زودی می آيد. به اين دليل او احساس مي کرد کساني که بطور مثال بشقاب پرنده ها را مي بينّند بايد تجربه هایشان را برای خود نگه دارند.
4-او در آزمون ورودی دانشگاه اش رد شد
درسال 1895 در سن 17 سالگی،انيشتن که قطعا يکی از بزرگترين نوابغی است،که تا کنون متولد شده،در آزمون ورودی دانشگاه فدرال پلی تکنيک سوييس رد شد.
در واقع او بخش علوم ورياضيات را پشت سر گذاشت ولی در بخش های باقيمانده، مثل تاريخ و جغرافی رد شد.وقتی که بعدها از او در اين رابطه سوال شد؛او گفت:آنها بی نهايت کسل کننده بودند، و او تمايلی برای پاسخ دادن به اين سوالات را در خود آحساس نمي کرد.
5-انيشتن علاقه ای به پوشيدن جوراب نداشت
انيشتن در سنين جوانی يافته بود که شصت پا باعث ايجاد سوراخ در جوراب مي شود.سپس تصميم گرفت که ديگر جوراب به پا نکند و اين عادت تا زمان مرگش ادامه داشت.
علاوه بر اين او هرگز برای خوشايند و عدم خوشايند ديگران لباس نمي پوشيد، او عقيده داشت يا مردم اورا مي شناسند و يا نمی شناسند.پس اين مورد قبول واقع شدن[آن هم از روی پوشش] چه اهميتی ميتواند داشته باشد؟
6-او فقط يکبار رانندگی کرد!
انيشتن برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه، از راننده مورد اطمينان اش کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشين اورا هدایت می کرد، بلکه هميشه در طول سخنرانی ها در ميان،شنوندگان حضور داشت.
انيشتن، سخنرانی مخصوص به خود را انجام مي داد و بيشتر اوقات راننده اش، بطور دقيقی آنها را حفظ مي کرد.
يک روز انيشتن در حالي که در راه دانشگاه بود، باصدای بلند در ماشين پرسید:چه کسی احساس خستگی مي کند؟
راننده اش پيشنهاد داد که آنها جايشان را عوض کنند و او جای انیشتن سخنرانی کند،سپس انيشتن بعنوان راننده او را به خانه بازگرداند.
عدم شباهت آنها مسئله خاصی نبود.انیشتن تنها در یک دانشگاه استاد بود، و در دانشگاهی که وقتی برای سخنرانی داشت، کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانست او را از راننده اصلی تمییز دهد.
او قبول کرد، اماکمی ترديد در مورد اينکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از راننده اش پرسيده شود، او چه پاسخی خواهد داد، در درونش داشت.
به هر حال سخنرانی به نحوی عالی انجام شد، ولی تصور انيشتن درست از آب در آمد.دانشجويان در پایان سخنرانی انیتشن جعلی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند.
در اين حین راننده باهوش گفت "سوالات بقدری ساده هستند که حتی راننده من نیز مي تواند به آنها پاسخ گويد"سپس انيشتن از ميان حضار برخواست وبه راحتی به سوالات پاسخ داد،به حدی که باعث شگفتی حضار شد.
7-الهام گر او يک قطب نما بود
انيشتن در سنين نوجوانی يک قطب نمابه عنوان هديه تولد از پدرش دريافت کرده بود.
وقتی که او طرز کار قطب نما را مشاهده می نمود، سعی مي کرد طرز کار آن را درک کند. او بعد از انجام اين کار بسيار شگفت زده شد.بنابر اين تصميم گرفت علت نيروهای مختلف در طبيعت را درک کند.
8-راز نهفته در نبوغ او
بعد از مرگ انيشتن در 1955 مغز او توسط توماس تولتز هاروی برای تحقيقات برداشته شد.
اما اينکار بصورت غير قانونی انجام شد.بعدها پسر انيشتن به او اجازه تحقيقات در مورد هوش فوق العاده پدرش را داد.
هاروی تکه هايی از مغز انيشتن را برای دانشمندان مختلف در سراسر جهان فرستاد.
از اين مطالعات دريافت مي شود که مغز انيشتن در مقايسه با ميانگين متوسط انسانها،مقدار بسيار زيادی سلولهای گليال که مسئول ساخت اطلاعات هستند داشته است.
همچنين مغز انيشتن مقدار کمی چين خوردگی حقيقی موسوم به شيار سيلويوس داشته، که اين مسئله امکان ارتباط آسان تر سلولهای عصبی را بايکديگر فراهم مي سازد.
علاوه بر اينها مغز او دارای تراکم و چگالی زيادی بوده است و همينطور قطعه آهيانه پايينی دارای توانايی همکاری بيشتر با بخش تجزيه و تحليل رياضيات است.
یکشنبه بیست و نهم مهر 1386
میم مثل مممممم
فقط می دونم حقم نبود اینقدر خوار و پست بشم ! اشکال نداره ، مهم اینه خودم به خودم ایمان دارم...
امروز دو تا غیبت الکی خوردم ، از صبح تا شب کلاس داشتم و هیچکدوم رو نرفتم ! صبح که خواب موندم، ساعت ۱۰ پاشدم و گزارش کار ازمایشگاه رو کامل کردم و به استاد دادم.
عصر هم تو جلسه مسابقه وبلاگ نویسی دانشگاه حضور فعال داشتم ... واسه همین کلاس عصرم رو هم نرفتم... بالاخره این ترم هم غیبت هام شروع شد... خدا به دادم برسه !
قراره تو دانشگاهمون مسابقه وبلاگ نویسی برگزار بشه ، منم شدم داور و مسئول برگزاری مسابقه !
امشبم باید کلی گزارش کار بنویسم و کارآموزیمو راست و ریس کنم ، خوابم هم میاد بدجور ...
خلاصه سعی می کنم از امروز خاطرات خوبم رو مرور کنم و تلخی ها و حق نشناسی های زندگی رو بریزم دور ...
چه زندگی یکنواختی شده... ![]()
شنبه بیست و هشتم مهر 1386
لطف دوستان
سلامی بر پرستو یار یاران که باشد پیک خوب نو بهاران
درودی نیز بر درگاه هستی که در وبلاگ آرد شور و مستی
زهازه بر دو بانوی هنرمند که با صد شیوه و تدبیر و ترفند
بیارایند وبلاگی وزین را به تو گویند احوال زمین را
چو بر خانم کپی افتاد راهت ز سر برگیر از حرمت کلاهت
بود خانم کپی آیینه دوست اگر وارد شوی چون باغ مینوست
به هر وبلاگ او پیوند دارد ترا خوب و خوش و خرسند دارد
خدایا گسترش ده کارشان را به ما فرصت بده دیدارشان را
اگر دریافت کردید این سخن را فرا خوانید مرغان چمن را
که شکر هست در منقارشان بیش همه گویند از بیگانه و خویش
پ.ن : آقای ساسان برمکی یکی از بینندگان وبلاگ لطف کردند و شعری زیبا رو برای وبلاگ سرودند.
من وقتی لطف بینندگان رو می بینم و حس می کنم که اینقدر وبلاگ رو دوست دارند دلم نمی آد ننویسم و وبلاگ رو رها کنم.
واقعا از همتون ممنونم ![]()
سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386
مدلهاي مختلف دخترها!!!

1.مدل جنتلمن( از نوع woman): خدا رو شکر بين اين همه مدلاي عجيب و غريب يه عده از دخترا (که واقعا معدودن) هم هستن که علاوه بر اينکه مد روز وتحصيل کرده هستن خودشونو گم نکردن و فارق ازسرگرميهاي الکي تو زندگي دنبال پيشرفتن.
2.مدل نازنازي:اين مدل کارو زندگيشون با دوستا بيرون رفتن و تلفن و چته و تا 50 سالگي تو اتاقشون عروسک نگه ميدارن فعاليتهاشونم شامل خريدن هر چيز مد روز و به باد دادن پولاي باباجون هست!
3.مدل اجتماعي:اين عده بيشتر شامل دختراي فمينيستيه که عاشق شرکت تو فعاليتهاي اجتماعين
ولي وسط همون کارها هم تا يکم کار جدي بشه دادشون در مياد که بابا ما خانوميم اين قدر کار سخت بهمون ندين!
4.مدل مرد ذليل:اين مدل که در حال انقراضن عاشق شوهر کردن و بشور بسابن !
(به علت کمياب بودن اين مدل نتونستم اطلاعات بيشتري در موردشون پيداکنم).
5.مدل مامانم اينا:اين مدل دختراي محبوب مادراشونن و همه کاراشونو با نظر مادرشون انجام ميدن خيلياشونو ميشه تو گروه خرخونا که تو پايين توضيح دادم هم پيدا کرد.
6.مدل ضد پسر:اين مدل همه فکر و ذکرشون اينه که يه پسرو ضايع کنن و تا يک سال اين اتفاق خجسته رو واسه دوست و آشنا تعريف کنن...
7.مدل خرخون:اين مدل تو زندگي فقط يه کار بلدن اونم درس خوندنه تو بحرشونم که بري ميبيني از ديپلم خياطي بگير تا گواهينامه زير دريايي رو گرفتن .ولي پاي عمل که برسن هيچي بلد نيسن!
8.مدل روشنفکر:اين مدل خودشونو عقل کل ميدونن و عشق شرکت تو کلاسهاي مختلفن از يوگا بگير تا مديتيشن و ...
9.مدل سرگردون:خانوماي عزيزي که اين مطلبو خوندين و جزو هيچکدوم نبودين/شما شامل ترکيب هچل هفتي از مدلاي بالا هستين که به مدل سرگردون معروفه!
پی نوشت هستی : هرچی فکر میکنم من در هیچ کدوم جا ندارم![]()
پی نوشت پرستو : من تو مدل جنتلمن قرار دارم ... ![]()
دوشنبه بیست و سوم مهر 1386
نگینم، دوستت دارم ...

اکنون که صدای گرم نفس هایت را می شنوم ، اکنون که با چشم دل زیبایی درونی ات را حس می کنم ، اکنون که پا به پای من درس می خوانی و مرا به تلاش فرا می خوانی ، آهسته در دل می گویم :
نگینم دوستت دارم...
آن روز را به خاطر می آورم که از عشق سخن به زبان آوردم و تو پرسیدی : آیا معنای عشق را می دانی؟!
آری ،
اکنون به جرات می توانم بگویم که می دانم ، می دانم عشق چیست ، می دانم دوست داشتن چیست ، می دانم دوست داشته شدن چیست ، می دانم برای چه تلاش می کنم و می دانم برای چه زنده ام ...
آری ، دوست داشتن را دوست دارم ...
عشق زیبایم ، نگین ، دوستت دارم ...
پ.ن : این پست را به عزیزترینم تقدیم می کنم... ![]()
نوشته ی نگین بعد از جدایی :
خیلی دلم گرفته ، خیلی دلم برات تنگ شده ... حس خیلی تلخی دارم ، خیلی خیلی تلخ ... ![]()
دلم واسه خنده هات تنگ شده ، دلم واسه سر کار گذاشتنات تنگ شده ، دلم واسه غصه خوردنات تنگ شده ، دلم واسه فوت کردنات تنگ شده ، دلم واسه کواک کواک کردنات تنگ شده ، دلم واسه ضدحال زدنات تنگ شده ، دلم واسه بوس کردنات تنگ شده ...
دلم واسه نگینم تنگ شده ... ![]()
کاش می شد با هم می رفتیم پروانه می گرفتیم ، پروانه واقعی ... بعد من پروانه ها رو گردنبند کنم بندازم گردنت... تو هم دست منو بگیری و با پرواز پروانه ها ما هم پرواز کنیم... بریم ... از این دنیای پست بریم...
کاش می شد با هم می رفتیم زیر یه درخت بید کنار یه چشمه آب زلال می نشستیم و از خاطراتمون واسه هم می گفتیم ...
کاش می شد مال هم بودیم ...
گینی مینی ... ببولی ... شتل !
وای نگینی یک کلاس دارم ، الان یک و سه دقیقه هست ، تازه گزارش کارم هم هنوز کامل ننوشتم !
اصلا دمی خوام ، دیگه تا اخر عمرم نمی رم کلاس ![]()
سلام خانمی ، نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده ، امشب قراره بریم با هم ثبت نام کنکور ارشد کنیم
دودی بیا
سلام خانمی ... یادته گفتی هر روز به وبلاگم سر می زنی و این پست رو پی گیری می کنی ؟ پس چی شد ؟ الان به زور به من هم اس ام اس می دی ! ![]()
خیلی خیلی دلم برات تنگ شده ، کاش حداقل تو خونه راحت بودی و می تونستی بهم اس ام اس بدی...
میان ترما شروع شده و کم کم داره این دوری و دل تنگی منو از پا در می آره ... ولی نگران نباش ، می خوام درکت کنم و طاقت بیارم ... اما خیلی سخته به خدا
تنهام نذار...
نمی دونم دیگه هیچ وقت این پست رو می خونی یا نه ! اما من می نویسم ، واسه دل رنج دیده خودم می نویسم ، باید یه جایی باهات حرف بزنم و یه کم آرامش پیدا کنم ...
می نویسم ، محکم و استوار رو پاهام می ایستم و بهت نشون می دم که اگر چه زمین خوردم ، اگر چه ازم دوری و دیگه فقط باید با خاطره هات نیرو بگیرم ، اما من می تونم بازم پا شم...
خیلی خیلی داغونم ، کاش تو این لحظه ها فقط نگام می کردی ، فقط می دیدی چی داره به سرم می آد ، کاش می فهمیدی من عشقم از دل بود نه فقط بر زبون ...
عاشقی بودم که با همه سختی ها هنوزم دلم نمی آد رو حرفت حرف بزنم ، هنوزم اون صندلی رو واست کنار گذاشتم
کاش می فهمیدی چی دارم می کشم ...
کاش می فهمیدی فقط یه بار می خوام جواب اس ام اسم رو بدی ، کاش می فهمیدی دوست دارم و نمی تونم فراموش کنم ... پاهام داره می لرزه ، اما بازم طاقت می ارم ، بازم منتظر می مونم ...
چه راحت طاقت می آری ، به خدا جای من بودی چی کار می کردی ؟ ![]()
خدا کنه خوشبخت بشی نگین
به خدا یه روز با دست پر می آم و خوشبختت می کنم، حالا می بینی ...
بای واسه همیشه ...
جمعه بیستم مهر 1386
خوشحالم ...

و بعد از اون :
چه خوبه آدم یکی رو داشته باشه باهاش درد دل کنه ، یکی که بتونه باهاش راحت باشه ، یکی که حرفشو بدون قصد و غرض بشنوه ...
بعضی وقت ها دل آدم بد جوری می گیره ، قبلنا راحت می تونستم تو وبلاگم بنویسم و با خودم درد دل کنم...
یه جورایی خالی می شدم...
اما الان خیلی از دوستان و آشنایان وبلاگم رو می خونن ! یه کسایی به وبلاگم سر می زنند که خودم از تعجب شاخ در می آرم !
واسه همین یه کم با وبلاگم غریب شدم ، حرفای تو وبلاگم مال من نیست ، خیلی هاشو من نمی گم ، فشار بالا سرم مجبورم می کنه اینارو بگم ...
الانم نمی خوام بگم درد و غصه ای دارم ، نه ! فقط میخوام شما که وبلاگ منو میخونی بدون قصد و غرض بهش نگاه کنی و واسه خودت فکر و خیال نکنی ...
چند روزه حس جدیدی دارم ، حس نو شدن ، حس فرار از یکنواختی ، حس تنها موفق شدن !
قبلنا از تنهایی می ترسیدم ، اما الان نگاهم به تنهایی یه جور دیگه شده ، تنهایی رو باید دوست داشته باشم ، چون من رو به هدفم نزدیک و نزدیکتر می کنه ...
باید خوشحال باشم، باید شاد زندگی کنم، باید از همه چیز خوبی هاش رو ببینم ...
اطرافیانم رو دوست ندارم ، ولی باید هم تنها و هم با اونا باشم! امیدوارم بتونم موفق بشم ...
خیلی ها بهم چشم امید دارند ، همین فشارها منومجبوذ می کنه به جلو برم و دست از تلاش بر ندارم...
خوشحالم ...
خوشحالم از اینکه خوشحالم ...
***
امروز نه آغاز و نه پایان جهان است
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است
دل بر گذر قافله لاله و گل داشت
این دشت که پامال سواران خزان است
از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود
گنجی است که اندر قدم راهروان است
پنجشنبه نوزدهم مهر 1386
ممنونم که برگشتی

آری ، آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست
من دگر به پایان راه نمی اندیشم که همین دوست داشتن زیباست...

فروغ فرخزاد
چهارشنبه هجدهم مهر 1386
چند خبر...
**دولت 1.5 ميليون نفر بر لشکر فقيران افزود
**نرخ تورم به 15.8 درصد افزایش یافت
**پیشنهاد به صداوسیما: سخنرانی خاتمی در هاروارد را هم مثل سخنرانی احمدینژاد در کلمبیا پخش کنید
...
سه شنبه هفدهم مهر 1386
تنهایی...

به شانه ام زدی
تا تنهاییم را تکانده باشی
به چه دل خوش کرده ای ؟
تکاندن برف از روی آدم برفی... ؟
یکشنبه پانزدهم مهر 1386
برگرد
من از قصه ی زندگی نمی ترسم
من از بی تو بودن و به یاد تو زیستن و
تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.
ای بهار زندگی ام
اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست
اکنون که پاهایم توان راه رفتن ندارد
برگرد ...
یکشنبه پانزدهم مهر 1386
پانزدهم مهر ، تولد سهراب...
نوری به زمین فرود آمد
دو جا پا بر شن های بیابان دیدم 
از کجا آمده بود ؟
به کجا می رفت ؟
تنها دو جاپادیده می شد
شاید خطایی پا به زمین نهاده بود
ناگهان جا پا ها به راه افتادند
روشنی همراهشان می خزید
جا پا ها گم شدند
خود را از روبرو تماشا کردم
گودالی از مرگ پر شده بود
و من در مرده خود به راه افتادم
ی پایم را ازراه دوری می شنیدم
شاید از بیابانی می گذشتم
انتظاری گمشده با من بود
ناگهان نوری در مرده ام فرود آمد
و من در اضطرابی زنده شدم
دو جا پا هستی ام را پر کرد
از کجا آمده بود؟
به کجا می رفت ؟
تنها دو جاپا دیده می شد
شاید خطایی پا به زمین نهاده بود
چهارشنبه یازدهم مهر 1386
ویژگی روانی رنگ ها
شاید دانستن اینکه هر رنگی چه تاثیر ناخودآگاهی بر روحیه و روان ما دارد بد نباشد:
برای لاغر شدن، از بشقاب و رومیزی آبی رنگ استفاده کنید.
رنگ آبی اشتها را کم میکند!
رنگ سبز آرامبخش است و فشار خون را کاهش میدهد!
اگر بیحال و حوصله هستید، رنگ نارنجی را برگزینید، هنگام استحمام صبحگاهی از حوله و ابزار
نارنجی استفاده کنید.
رنگ نارنجی بیحالی شما را از بین میبرد.
چنانچه از کم خونی رنج میبرید، میوههای قرمز رنگ مانند گیلاس، توت فرنگی و گوشت قرمز مصرف
کنید!
بهتر است آدم های افسرده، لباس زرد رنگ بپوشند. غذاهای زرد بخورند و چیز های به رنگ زرد را در پیرامون خود داشته باشند.
رنگ زرد سطح انرژی را بالا برده و از افسردگی پیشگیری می کند.
اگر کم خواب هستید وسایل اتاق خواب را بنفش کنید، یا از چراغ خواب به رنگ بنفش ستفاده کنید.
رنگ بنفش آرامش دهنده و خوابآور است.
و نکته پایانی اینکه:
چنانچه مشکلی پیش روی شماست، از رنگ نیلی استفاده کنید.
رنگ نیلی کمک میکند تا بهتر بیندیشید.
منبع: يزدستان
سه شنبه دهم مهر 1386
من کیستم ؟
من «دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود. من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم. من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني بيست آگهي تسليت در بيست روزنامه معتبر چاپ مي کنند. من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش- البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند. من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه بيست و پنج هزار تومان فقط، بدهد. من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد.
من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.
من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.
من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.
من «...» هستم، وقتي مادر، من و خواهرهايم را سرشماري مي کند و به غريبه مي گويد «هفت ...» دارد- خدا برکت بدهد. من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند.
من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند. من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم.- آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم. من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود.
من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.
من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم. نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم.
من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند. دوستانم وقتي مي خواهند به من بگويند؛ «گه» محترمانه مي گويند؛ «عليا مخدره». من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند.
من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم. من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم. من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم و بر؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم. دامادم به من «وروره جادو» مي گويد. حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند. من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم. مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند.
من کيستم؟!
دوشنبه نهم مهر 1386
خوشحال و ناراحت
خوشحالم از این که بهش زندگی کردن رو یاد دادم ...
خوشحالم از این که عاشق شدن رو بهش یاد دادم ...
خوشحالم از این که هدفمند بودن رو بهش یاد دادم ...
خوشحالم از این که شخصیت بالای خودشو بهش نشون دادم ...
خوشحالم از این که اونقدر بالا رفت که منم دیگه بهش نرسیدم ...
خوشحالم از این که عاشقش شدم ...
...
و ناراحتم از این که از دستش دادم ....
جمعه ششم مهر 1386
قوانين عجيب در کشورهاي مختلف
۱. جويدن آدامس در سنگاپور ممنوع است.
۲. تقلب کردن در مدارس بنگلادش غير قانوني است و افراد بالاي 15 براي تقلب به زندان فرستاده مي شوند.
۳. در ايالت ميسوري بخش سنت لوئيس، هنوز هم نجات دادن زنان با لباس خواب، براي ماموران آتش نشاني ممنوع است.
۴. مشاهده فيلم هاي کاراته اي تا سال 79 در عراق ممنوع بود.
۵. در ايسلند زماني داشتن سگ خانگي ممنوع بود.
۶. در آريزوناي آمريکا، کشتن و شکار شتر ممنوع است.
۷. در تايلند همه سينما رو مجبورند هنگام پخش سرود ملي قبل از شروع فيلم قيام کنند.
۸. در دانمارک روشن کردن ماشين قبل از چک مردن اينکه بچه اي زير آن خوابيده است يا نه، ممنوع است.
۹. در تايلند انداختن آدامس جويده شده تان 500 دلار جريمه دارد و قبل از خارج شدن از خانه حتما بايد لباس زير پوشيده باشيد.
۱۰. در سال 1888 در بريتانيا قانوني تصويب شده که دوچرخه سواران را موظف مي کرد تا زمان رد شدن ماشين از کنارشان، زنگ دوچرخه هايشان را بطور پيوسته به صدا درآورند.
۱۱. در قرن 16 و 17 ميلادي نوشيدن قهوه در ترکيه ممنوع بود و اگر کسي در حين خوردن قهوه
دستگير مي شدن، به اعدام محکوم مي شد.
۱۲. در فنلاند زماني پخش کارتون دونالد داک به علت شلوار نپوشيدن شخصيت اصليت سريال ممنوع بود.
۱۳. تا سال 1984، بلژيکي ها مجبور بودند نام فرزندشان را از يک ليست 1500 نفري در روزهاي ناپلئون بطور رندوم انتخاب کنند.
۱۴. در برمه دسترسي به اينترنت غير قانوني است. اگر فردي با اتهام داشتن مودم دستگير شود، به زندان محکوم مي شود.
۱۵. اتريش اولين کشوري بود که مجازات مرگ را در سال 1787 حذف کرد.
۱۶. صد ها سال پيش هر فردي که قصد داشت از کشور خارج شود، به سرعت اعدام مي شد.
۱۷. در طول جنگ جهاني اول هر سربازي که به همجنس بازي متهم مي شد، اعدام مي شد.
۱۸. در زمان حکومت طالبان در افعانستان، پوشيدن جوراب سفيد براي زنان به علت تحريک آميزبودن آن براي مردان ممنوع بود. در ضمن ماموران پليس دستور داشتند پنجره خانه ها را با رنگ سياه بپوشانند تا زنان حاضر در خانه ها ديده نشوند.
۱۹. در 24 ايالت آمريکا صغف حنسي عامل اصلي طلاق است.
منبع: ایمیل بود. منبعش رو نمیدونم!
سه شنبه سوم مهر 1386
دلم براش تنگ شده ...
چقدر دلم می خواد حرف بزنم ، چقدر دلم می خواد ازش بگم ، از خوبی هاش ، از مهربونی هاش ، از دل تنگی هاش ، از عشقش ، از محبت هاش ،از ...
چقدر دلم واسش تنگ شده ، یه لحظه هم عذاب وجدان راحتم نمی ذاره ، چه بد تنهام گذاشت ، چه بد باعث شدم تنهام بذاره ...
دوشنبه دوم مهر 1386
ماهنامه سایه روشن منتشر شد ...
از خواب برخاستم و به دنبال روشنایی رفتم در حالی که سایه ام در پی من می آمد..
سایه ای که بلندایش رو به نیستی می نهاد،،با من یکی شد... و من همچنان در پی روشنایی بودم..
سایه دوباره جان گرفت و بلندا یافت تا با رفتن روشنایی به وسعت شب رسید…
گفتم:من آفتاب را یافتم؛اما نه در پی روشنایی!
گفت:حقیقت را یافتی؟!
گفتم:سایه ام را دیدم که بسیار بود،،با من یکی شد و بلندا یافت..
حقیقت،تجلی روشنایی در من بود،،سایه روشن وجودم!..
در ادامه...
بسیار خشنودیم که دومین شمارۀ ماهنامۀ الکترونیکی سایه روشن را در حالی به نظاره نشسته ایم که همگی میهمان ضیافت بزرگ الهی در ماه مبارک رمضان هستیم.
پ.ن. سایه روشن ماهنامه ای جالب و خواندنی کاری از دوستان صمیمی خانم کپی است ، پیشنهاد می کنم حتما سر بزنید و از خوندن اون لذت ببرید...
مطالب این شماره:
------------------------
یافتم ... خود را (گفتار نخست)
انارهای شکسته (داستان کوتاه)
پايگاههاي پرتاب فضايي و اولین های فضا (علم و فناوری)
اخبار پزشکی
موسیقی در سال مولانا
به هر آنجا که تویی!... (شعر)
باز هم یکی بود... یکی نبود (طنز)
ارتباط (روانشناسی)
به دنبال زندگی در پس حقیقت جنگ (معرفی ونقد کتاب زندگی، جنگ و دیگر هیچ نوشته اوریانا فالاچی)
مسجد حکیم اصفهان (مجموعه عکسی از مسجد حکیم اصفهان)
گزارش ویژه (گزارشی از حواشی انتخاب هاشمی رفسنجانی به عنوان ریاست مجلس خبرگان)
چمران چریک عاشق
گفتگوی من و پری (قطعه کوتاه ادبی)
سفر با دوربین دیجیتال
دانستنی های موبایل (نکات کلی و جالب در مورد گوشی های موبایل)
چگونه طالقاني پدر ملت ايران شد؟
یکشنبه یکم مهر 1386

همه چیز خانه را فروخته ام
به جز آن صندلی
که جای تو بود ...
شاید آن روز که بازمی گردی
خسته باشی...
