تبليغاتX
خانم کپی

پیوندهای روزانه

شنبه یازدهم مهر 1388

باران

واي ، باران
باران ؛
شيشه ي پنجره را باران شست
از دل من اما

چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربي رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
مي پرد مرغ نگاهم تا دور
واي ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
خواب رؤياي فراموشيهاست
خواب را دريابيم
كه در آن دولت خاموشيهاست
من شكوفايي گلهاي اميدم را در رؤياها مي بينم
و ندايي كه به من مي گويد :
”گر چه شب تاريك است
دل قوي دار ، سحر نزديك است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن مي بيند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا مي چيند
آسمانها آبي
پر مرغان صداقت آبي ست
ديده در آينه ي صبح تو را مي بيند
از گريبان تو صبح صادق
مي گشايد پر و بال...


حمید مصدق


نوشته شده توسط پرستو در 14:48 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هشتم مهر 1388

حذف تاریخ پادشاهان از کتاب های درسی

 

نوشته شده توسط پرستو در 13:59 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هفتم مهر 1388

اگر پاییز، پاییز ِ ما نباشد...

مشکاتیان رفت

چندی پیش شفیعی کدکنی هم از ایران رفته بود.

شجریان و بشیریه و کدیور و سروش و یوسفی اشکوری و …هم!

تابستان هم رفت.

چه اهمیت دارد که دیگر گرم نباشد، اگر گرمایی هست. اگر هستند و هستیم!

اگر پاییز، پاییز ِ ما نباشد بگذار بیاید. بگذار زنگ مدارس به صدا در بیاید. بگذار دانشجویان سر کلاسها حاضر شوند و جای عزیزان از دست رفته و یا عزیزان در بند گل بنشانند.

بگذار پاییز بیاید اما پاییز ِ ما نباشد.

websaz-autumn

بگذار صدای خنده های مستانه کودکان در مدارس شادمان کند. بگذار صدای زنگ تفریح مدرسۀ کنار خانه روحمان را تازه کند. بگذار این صدای خوش در شهرم بپیچد شاید که در و دیوار این شهر فراموش کند صدای گلوله را.

بگذار پاییز بیاید اما پاییز ِ ما نباشد.

بگذار خیابانها پر از کودکان شهرم شود. بگذار به جای دیدن کسانی که مثلا قرار است شهر را آرام کنند، دانش آموز و دانشجو در شهرمان پر شود. بگذار دخترکان شهرم در همان مانتو و شلوارهای مدرسه و همان مقتعه های رنگی شهرمان را رنگ کنند. سبز و سفید و سرخش مهم نیست. مهم این است که تو از سبزی خود جوانه بزنی!

بگذار پاییز بیاید اما پاییز ِ ما نباشد.

مهر را دوست دارم. هم خودش را هم همه کسانی که با مهر عجین شده اند و به مهر پیوسته اند.

مهر را دوست دارم و ایکاش مهر، مهر ِ من، مهر ِ تو و مهر ِ همه آنهایی باشد که این روزها گسترش دهنده مهربانی اند.

مهرتان پر مهر!

 

نوشته شده توسط پرستو در 16:31 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه پنجم مهر 1388

سكوت

تو بگو
من
چگونه شعر بگویم
وقتی آهن‌ها
فریاد می‌کشند
و رگ‌ها
گریه می‌کنند
 
تو بگو
من
چگونه عشق بورزم
وقتی عشق
در کوچه‌ها از ترس
بر خود می‌لرزد
و می‌گریزد
 
تو بگو
من
چگونه اشک نریزم
برای تهران٬
که چشمه‌ی اشکم
روان بود
برای غزه
وقتی در آتش می‌سوخت
 
تو بگو
من
چگونه زند‌گی کنم
وقتی زند‌گی
از روزنه‌ای چندمیلیمتری
با خواهرم
وداع کرد
 
تو بگو
من
سکوت می‌کنم.
 
 

نوشته شده توسط پرستو در 12:40 |  لینک ثابت   •