تبليغاتX
خانم کپی

پیوندهای روزانه

سه شنبه هفتم مهر 1388

اگر پاییز، پاییز ِ ما نباشد...

مشکاتیان رفت

چندی پیش شفیعی کدکنی هم از ایران رفته بود.

شجریان و بشیریه و کدیور و سروش و یوسفی اشکوری و …هم!

تابستان هم رفت.

چه اهمیت دارد که دیگر گرم نباشد، اگر گرمایی هست. اگر هستند و هستیم!

اگر پاییز، پاییز ِ ما نباشد بگذار بیاید. بگذار زنگ مدارس به صدا در بیاید. بگذار دانشجویان سر کلاسها حاضر شوند و جای عزیزان از دست رفته و یا عزیزان در بند گل بنشانند.

بگذار پاییز بیاید اما پاییز ِ ما نباشد.

websaz-autumn

بگذار صدای خنده های مستانه کودکان در مدارس شادمان کند. بگذار صدای زنگ تفریح مدرسۀ کنار خانه روحمان را تازه کند. بگذار این صدای خوش در شهرم بپیچد شاید که در و دیوار این شهر فراموش کند صدای گلوله را.

بگذار پاییز بیاید اما پاییز ِ ما نباشد.

بگذار خیابانها پر از کودکان شهرم شود. بگذار به جای دیدن کسانی که مثلا قرار است شهر را آرام کنند، دانش آموز و دانشجو در شهرمان پر شود. بگذار دخترکان شهرم در همان مانتو و شلوارهای مدرسه و همان مقتعه های رنگی شهرمان را رنگ کنند. سبز و سفید و سرخش مهم نیست. مهم این است که تو از سبزی خود جوانه بزنی!

بگذار پاییز بیاید اما پاییز ِ ما نباشد.

مهر را دوست دارم. هم خودش را هم همه کسانی که با مهر عجین شده اند و به مهر پیوسته اند.

مهر را دوست دارم و ایکاش مهر، مهر ِ من، مهر ِ تو و مهر ِ همه آنهایی باشد که این روزها گسترش دهنده مهربانی اند.

مهرتان پر مهر!

 

نوشته شده توسط پرستو در 16:31 |  لینک ثابت   • 

جمعه سی ام مرداد 1388

اوه! که چه زشتند این مرغ و خروسهای چاق و تنبل و پستی که جز خوردن نمی دانند و شاهبالها و پرهایشان نه برای پرواز است، برای متکا و تشک و لحاف است و نمره ی وجودشان و زیبائی نگاهداشتنشان، تنها در سر میز صبحانه یا در کنار سفره ی مهمانی نمودار میگردد. مرغانی که فقط شکم را سیر می کنند نه دل را، مستراح را پر می کنند نه چشم را، نگاههای حریص یک شکمو را بخود می گیرند نه نگاه پارسای یک شاعر را ...،

"دکتر شریعتی"

راستی شما چنین مرغانی را در بین خودتان می شناسید؟

منبع: حرفهای پشت فرمون

 

نوشته شده توسط پرستو در 23:0 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سی و یکم خرداد 1388

خروش سبز

برای مردم مبارز ايران که برای صيانت از آ راء سبز خود بپا خاستند:


ای ديو سياه اهرمن خو                                   بَربند دهان و ياوه کم گو

بس کن دگر اين سيه کاری                              بردار بساط رمل و جادو

شد مشت تو نزد ملتی باز                               ای دزد بگو که رای من کو؟

در خطبه دوم ای سيه کار                                شمشير کشيده ای تو از رو

ترسيده ای از حضور سبزم                               پنهان شده ای به برج بارو

ديروز تمام نوچه هايت                                    بودند روان به برزن و کو

کشتند و زدند اهل ايران                                  انگار نرفته ای تو از رو

ديدی که چگونه اين جوانان                              صف بسته چو شير، در فرارو

گفتند برادر شهيدم                                        من حق تو را بگيرم از او

اين تازه شروع داستان است                           بشنو تو خروش و اين هياهو

اول چو سکوت ما بديدی                                 بر خويش شدی تو غره بد خو

تو مست شدی زقدرت خويش                          با مشت زدی دهان حق جو

خاموش نگردد اين صداها                                گر خون بشود روان به هرجو

ای ديو شکستی اقتدارت                                هم چشم خراب شد هم ابرو

ديدی که چگونه خس وَ خاشاک                        دادند جواب تو زهر سو


با تشکر از : ساسان برمکی


نوشته شده توسط پرستو در 19:4 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه یازدهم خرداد 1388

تکلیف هفته

(دانش آموزان غايب در انتخابات گذشته ، متن زير را بخوانند و هفت بار از روی آن بنويسند تا دندشان نرم شود)

آن مرد آمد

آن مرد به زور آمد

آن مرد با هاله نور آمد

**********

آن مرد با گونی پول آمد

آن مرد برای حفظ اصول آمد

آن مرد برای برپايی حکومت جهانشمول آمد

**********

آن مرد به دوستان و خويشانش مهربانی کرد

آن مرد برای گسترش عدالت ، عدالت را قربانی کرد

آن مرد مديريت فله ای را جهانی کرد

**********

اين مرد بايد برود

اين مرد بايد به زور برود

اين مرد بايد ،آرزوهايش به گور برود

**********

توجه :دانش آموزان عزيز، اگر خاموش بنشينم دوباره می آيد و پوست مهرورزی را از کله کچل عدالت می کند.

با تشکر از : ساسان برمکی

 

نوشته شده توسط پرستو در 14:31 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388

سه پاراگراف از نوشته محسن مخملباف درباره انتخابات

 

 
با مهندس موسوي در سالهاي اول انقلاب آشنا شدم. در آن وقت آقاي موسوي نقاشي ميکرد و استاد تاريخ هنر در دانشگاه تهران بود و خيلي جوان بود که به نخستوزيري رسيد و با آن که بيشتر اهل نظر بود، به قول همسرش، خانم رهنورد، از وقتي نخست وزير شد، روز به روز حکمت عملياش بر حکمت نظرياش چربيد.
از صميم قلب ميگويم: اگر آقاي موسوي نبود و حمايتهايي که از داشتن يک سينماي ملي و بين المللي کرد، امروزه ما صاحب اين سينماي بلند آوازه در سطح جهان نبوديم. مهندس انوار و مهندس بهشتي در احياي سينماي ما نقش بنيادي داشتند، اما بدون حمايت همه جانبه مهندس موسوي و پيگيري او اين کار عملي نميشد.
موسوي با آن که شخصا و قلبا مسلمان و مومن است، اما دين او، دکان کسب او نيست و در مقام يک نخست وزير،يک شخصيت ملي است. من در همان سالها از دهان خودش شنيدم که در جواب متعصبي گفت: من شخصا مسلمانم. اما نخست وزير ارمنيها و اقليتها هم هستم. من وقتي نخست وزيرم، بايد به منافع يک ملت بينديشم و نه به منافع دار و دسته و صنف و هم مرام خودم.

بعضيها ازصندلي رياست جمهوري اعتبار ميگيرند. بعضيها مثل خاتمي به آن اعتبار ميدهند و بعضيها وقتي بر اين صندلي مينشينند هيجان زده ميشوند. مثل آقاي احمدي نژاد که هنوز هيجانزده است. 4 سال است بر اين صندلي نشسته هنوز خوشحالياش فروکش نکرده. هنوز شيريني پيروزي در انتخاباتش را پخش ميکند و مدام از معجزه حرف ميزند. چون فقط بايد يک معجزه اتفاق بيفتد تا کسي مثل ايشان روي اين صندلي بنشيند.
درست نقطه مقابلش کسي چون مهندس موسوي است. او با آن که مناسب اين صندلي است، اما به آن بي ميل است. مهندس از نشستن روي اين صندلي به هيجان نميآيد. چنانکه تا 4 سال بعد، از خودش و از معجزهاي که او را روي اين صندلي نشانده حرف بزند. 20 سال کنار کشيدن او بهترين دليل براي بي ميلي او به قدرت است.
 به او راي بدهند، خدمتش را ميکند. ندهند، مسووليت را از دوشش برداشته اند. و او سرگرم هنرش ميشود.
در اوايل انقلاب او در کار هنر بود. و تمام دوستانش از هنرمندان بودند. و هر لحظه دلش در هواي بودن در آن فضاهاي هنري دلخواهش پر ميزد. و به همين دليل تا از نخست وزيري کنار کشيد، بلافاصله به جمع دوستان هنرياش پيوست و يکسره با آنان بود.

به مادرم زنگ ميزنم و ميپرسم: مادر به کي راي ميدي؟ ميگه:مادر جون، تو که نبودي، ديوارها نم کشيد. سقف خونه ترک برداشت، رفتم سر کوچهمون بنايي بود. يکي داشت يک خونهاي رو با کلنگ خراب ميکرد، گفتم:«آقا خدا خيرت بده. بيا اين خونه رو تا سقفش نيومده روي سرمون،درستش کن.»
گفت:«خانوم من يک. . . ام. کارم خراب کردنه. اگه ميخواي خونه تو خراب کني، بده دست من. اما اگه ميخواي درستش کني، برو يک مهندس پيدا کن
 
به امید پیروزی
 
نوشته شده توسط پرستو در 14:26 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و دوم فروردین 1388

توییتر !

 

twitter 

این توییتر که می‌گن، یعنی چه؟
توییتر به معنای چهچهه یا آواهایی متناوب است. شاید کاراکتر کارتونی توییتی را یادتان باشد. همان قناری زرد رنگ که با یک پیرزن و یک گربه زندگی می‌کرد! اما توییتری که صحبتش را می‌کنیم چیزی نیست جز یک سایت که با طرح این سؤال مشهور شده و همه دارند در هر لحظه به همین سؤال جواب می‌دهند:
ساعت 14:30، 22 آوریل: من دارم فیلم سیصد را می‌بینم.
ساعت 11:22، 2 مارس: دارم سایت زیگ‌زاگ را می‌خوانم.
یک دقیقه قبل: کلافه‌ام!
شاید در دیدگاه اول هر کسی فکر کند که این کار، وقت تلف کردن است. اصلاً چه معنی دارد که من در هر لحظه گزارش دهم که به چه کاری مشغولم؟ این سؤال واقعاً در مغزتان شکل گرفت؟ بگذارید ببینم. نکند شما مجردید؟ چرا این را می‌پرسم؟ برای این که یک فرد متأهل هر لحظه به طور خودکار به سؤال «داری چه کار می‌کنی؟» جواب می‌دهد.

اما از شوخی که بگذریم، تاریخچه کوتاه این نوع وبلاگ‌نویسی مینیمال که که مینی‌وبلاگ مشهور شده، نشان می‌دهد که شدیداً اعتیادآور است.
جذابیت گزارش های لحظه به لحظه از اینکه در چه وضعیتی هستیم، تنها دامنگیر افراد معمولی نشده است؛ شخصیت‌های مشهوری چون جان ادواردز (کاندیدای انتخابات آینده ریاست جمهوری آمریکا)، نیکول کیدمن، آنجلینا جولی، بریتنی اسپیرز و پاریس هیلتون هم به توییتر پیوسته‌اند و از حال و روز خود گزارش می‌دهند. شرکت‌ها، سایت‌ها و خبرگزاری‌های مشهوری هم عضو این سایت هستند و سرخط اخبار خود را در صفحه توییتر خودشان منتشر می‌کنند از جمله سی‌ان‌ان، بی‌بی‌سی، سی‌نت و باشگاه منچستر یونایتد. بی‌بی‌سی فارسی و زیگ‌زاگ هم مدت‌ها است که در توییتر عضویت دارند و کاربران توییتر با افزودن آنها به فهرست دوستان خود، می‌توانند در هر لحظه اخبار و مقالات را دنبال کنند.

توییتر اینجا، توییتر اونجا، توییتر همه جا!
حالا یک سؤال دیگر پیش می‌آید: آیا همه اعضا و حتی آدم‌های گرفتاری مثل هنرپیشه‌هایی که گفتیم، 24 ساعته پای اینترنت می‌نشینند و عرض حال می‌نویسند؟ پاسخ منفی است. سایت توییتر امکان این را فراهم کرده است که کاربرانش بتوانند از طریق مسنجر گوگل، گوگل‌تاک و از طریق تلفن‌های همراه و با استفاده از فناوری SMS پیام‌های خود را حداکثر تا 140 کاراکتر (حرف) ارسال کنند. دقیقاً به همین دلیل است که این سایت در خارج از ایران بیشتر محبوب است. چرا که شرکت‌های ارائه‌دهنده خدمات تلفن همراه در ایران هنوز امکان اتصال SMS یا همان کوته‌پیام را به اینترنت به طور کامل مهیا نکرده‌اند. اما در کشورهایی چون آمریکا و کانادا و ژاپن این سایت فراگیرتر شده و روز به روز به تعداد کاربرانش افزوده می‌شود.
از سوی دیگر کدنویسی سایت به گونه‌ای است که به برنامه‌نویسان امکان می‌دهد تا کدهای تکمیلی و برنامه‌های الحاقی برای توییتر بنویسند. از جمله این امکانات که اکنون تعدادشان به یک صد نزدیک می‌شود، می‌توان موتورهای جست‌وجوی توییتر و آراس‌اس‌خوان را نام برد.

توییترنویسی به چه درد می‌خورد؟
واقعاً به چه درد می‌خورد؟ بعضی‌ها می‌گویند که «توییترگردی» چیزی نیست به جز ارضای کنجکاوی و به زبان ساده‌تر خاله‌زنک‌بازی. اما عده‌ای سفت و سخت مقابل این نظریه ایستاده‌اند و عقیده دارند که توییتر ابزاری است برای اطلاع‌رسانی و حداقل سود توییترگردی اطلاع از وضعیت آب و هوا و ترافیک یک شهر و خواندن سرخط خبرگزاری‌ها و وبلاگ‌ها است.
شاید در دسترس نبودن توییتر در کوچه و خیابان، وجه سرکشی و کنجکاوی توییتر را برای ایرانیان بیشتر کرده باشد و از نقش اطلاع رسانی و سودمندی عملی آن کاسته باشد. با وجود این، گاهی حتی برای کاربران ایرانی، این سایت می‌تواند کاربردهای بزرگ‌تری داشته باشد. برای مثال با جست‌وجو در توییتر خودتان در حقیقت یک موتور جست‌وجو برای سوابق کارهایتان دارید و یادآوری برخی از اعمالتان قطعاً برایتان مفید خواهد بود چرا که شما حتماً از گذشته خود درس‌های زیادی می‌آموزید!

معماران توییتر
توییتر را چه کسی ابداع کرد؟ توییتر کار تیمی دو نفر است به نام‌های اوان ویلیامز و جک دورسی. اولی را که بلاگرهای قدیمی و مردان آی‌تی به خوبی می‌شناسند. اوان ویلیامز، یکی از بنیانگزاران سرویس بلاگر –اولین سرویس وبلاگ‌نویسی رایگان- است که بعدها توسط گوگل خریداری شد. دومی هم یکی از همکاران اوان در شرکتی است که او تاسیس کرده. همین کافی است تا پیش‌بینی کنیم توییتر، معماران قابل قبولی دارد و چه بسا که خرید بعدی شرکت‌های بزرگی چون گوگل و یاهو باشد.
مینی‌بلاگ توییتر در چند ماه اخیر بحث داغی میان خوره‌های اینترنت بوده است. نکند شما عقب بمانید

 

نوشته شده توسط پرستو در 22:58 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دوازدهم دی 1387

گنه کرد در بلخ آهنگری…به شوشتر زدن گردن مسگری!

مردم ایران به خودتان افتخار کنید…نام شما به عنوان جوگیر ترین مردم جهان در کتاب رکورد گینس ثبت شد.

لینک های مرتبط:

فروشگاه “بنتون”در تهران به آتش کشیده شد

پرچم فلسطین در باغ قلهک به اهتزاز درآمد



با تشکر از : اپیوم

 

نوشته شده توسط پرستو در 4:43 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه یازدهم آذر 1387

بدون شرح !



خودتون قضاوت کنید ...

 
نوشته شده توسط پرستو در 19:47 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه پانزدهم آبان 1387

من یک انسانم !

اگر به خانه ي من آمدي:

"...برايم مداد بياور.....مداد سياه...مي خواهم روي چهره ام خط بكشم تا به جرم زيبايي در قفس نيفتم، يك ضربدر هم روي قلبم تا به هوس هم نيفتم !

يك مداد پاك كن بده براي محو لبها.....نمي خواهم كسي به هواي سرخيشان ، سياهم كند!

يك بيلچه، تا تمام غرايز زنانه را از ريشه در آورم....شخم بزنم وجودم را ...بدون اينها راحت تر به بهشت مي روم گويا!

يك  تيغ بده؛  موهايم را از ته بتراشم.... سرم هوايي بخورد... و بي واسطه روسري كمي بيانديشم !
نخ و سوزن  هم بده، براي زبانم مي خواهم ... بدوزمش به سق....اينگونه فريادم بي صداتر است!
قيچي يادت نرود......مي خواهم هر روز انديشه هايم را سانسور كنم ! 

پودر رختشويي هم لازم دارم.....براي شستشوي مغزي....مغزم را كه شستم ، پهن كنم روي بند... تا آرمانهايم را باد با خود ببرد به آنجايي كه عرب ني انداخت... مي داني كه؟ بايد واقع بين بود !

صدا خفه كن هم اگر گير آوردي بگير......مي خواهم وقتي به جرم عشق و انتخاب ،  برچسب فاحشه مي زنندم.... بغضم را در گلو خفه كنم!
يك كپي از هويتم را هم مي خواهم.... براي وقتي كه خواهران و برادران ديني به قصد ارشاد، فحش و تحقير تقديمم مي كنند !

تو را به خدا....اگر جايي ديدي "حقي" مي فروختند .....برايم بخر....تا در غذا بريزم.... ترجيح  مي دهم خودم قبل از ديگران حقم را  بخورم !

و سر آخر اگر پولي برايت ماند ...برايم  يك پلاكارد بخر......به شكل گردنبند.....بياويزم به گردنم....و رويش با حروف درشت بنويسم:


"من يك انسانم "..." من هنوز يك انسانم" ...." من هر روز يك انسانم!

منبع : جیمیلم ! فرستنده : نوشا

 

نوشته شده توسط پرستو در 11:52 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه پنجم خرداد 1387

کانادا از نگاه یک مهاجر...

این مطلب رو یکی از استاد های دانشگاه ما که قصد سفر به کانادا رو داره، تو سایت دانشگاه گذاشته ...

خوندنش رو بهتون توصیه می کنم :

 

 

کانادا کشور خیلی بدیه. من از این کشور متنفرم. دلایل من هم واضح و مبرهنه. برای اینکه مطمئنتون کنم که نظرم کاملاً درسته بعضی از دلایلم رو اینجا می نویسم تا خودتون قضاوت کنین. فقط یادتون باشه که فکر مهاجرت به این کشور عوضی رو نکنین. به همون ایران خودمون بچسبین و از زندگی پر از صلح و صفا در کنار خانواده تون لذت ببرین.


 

این هم دلایل من:

 

 

1- اینجا یک نظام پزشکی احمقانه داره که آدمها رو همین طور بی دلیل مجانی معالجه می کنه. مثلاً اگر برین بیمارستان هزینة ویزیت دکتر، معالجات، عمل جراحی، اتاق بیمار، غذا و داروی بیمار، و خیلی چیزهای دیگه رو دولت می ده. آخه جون من کدوم کشور خراب شده ای یه همچه کار احمقانه ای می کنه؟! تازه تو اکثر اتاقهای بیمارستانها تلویزیون هست. برای بچه ها وسایل بازی هست. برای همراهان اتاق انتظار هست که گاهی وقتها هم توش قهوه و شکلات مجانی گذاشتن. از همه بدتر اینکه مریض چون قرار نیست پول بده می تونه آزادانه در محیط بیمارستان بچرخه. ساعت ملاقات هم به طرز احمقانه ای معمولاً از صبح شروع میشه تا شب

.

 

 

2- اکثر پیاده روها و خیابونهای شهرها پر از چمنه. آدم حالش بهم می خوره اینقدر سبزی می بینه. اَه! آخه اینم شد کار؟ بدتر اینکه شهرداری هی میاد سر این چمنها رو می زنه و مرتبشون می کنه. تازه اینجا این قدر پارک و بوستان هست که آدم نمی دونه کدومشون رو بره. این یکی که خیلی بده؛ آخه آدم گیج میشه و گیجی هم برای سلامتی مضره.

 

 

3- اینجا مدرسه ها مجانیه. تازه توی این مدرسه های مجانی، تو هر کلاس معمولاً بیشتر از ۲۰ تا شاگرد نیست. تا دلتون بخواد وسایل بازی و امکانات آموزشی در اختیار این بچه ها گذاشتن. آخه آدم نباید حالش از این وضعیت بهم بخوره. فکر نمی کنین چقدر بچه ها فاسد میشن وقتی فکرشون آزادانه کار می کنه و می تونن از خودشون ابتکار به خرج بدن؟! بدتر اینکه خیلی از بچه ها تو مدرسه دو تا زبون یاد می گیرن و وقتی دیپلمشون رو می گیرن دو تا زبون انگلیسی و فرانسه رو عین هم صحبت می کنن و می نویسن. واقعاً این یکی که دیگه حالم رو بهم می زنه.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط پرستو در 23:25 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387

مردمان عجیب

بی شک مردمان عجیبی هستیم !

از یک طرف عرب ستیز ترین ملت گیتی هستیم و از طرف دیگر گذرنامه های تک تکمان ممهور است به مهر سفارت امارات متحده ی عربی در جوانی و عربستان در کهنسالی !

از آن طرف دم زدن از وطن پرستی و تمدن 2500 ساله مان گوش فلک را کر کرده و از این طرف به سختی توان جمع کردن یک میلیون امضا برای جلوگیری از تغییر نام خلیج فارس را داریم در همان حال که به راحتی نیم میلیون پیامک در یک ساعت برای عادل فردوسی پور و برنامه اش می فرستیم ! ..........

نوشته شده توسط پرستو در 14:29 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه نهم بهمن 1386

ليست روساي فاميلي دولت احمدي نژاد

سايت رجا نيوز در صفحه اولش مصاحبه ‌اي از احمدي نژاد در مورد جنبش دانشجويي گذاشته و يک سوتيتر هم به عنوان فراز مهم آن در صفحه اول ميبينيم:
آقاي احمدي نژاد:  " ... نظام سياسي قبل از انقلاب كه سرتا پايش ظلم بود؛ بعداز انقلاب هم بالاخره در برنامه ريزيها، ارتباطات گروهي، عدم شايسته سالاريها، عزل و نصب ‌ها و توزيع فرصتها، گروههايي بودند كه يا رابطه‌اي و حزبي و فاميلي يا به خاطر منافع شخصي عملكردند و ميكنند. اگر دانشجو جلو اينها نايستد بقيه شعارها ديگر پوچ است... " اينک توجه شما را جلب ميکنم از مبارزه جناب احمدي نژاد با فاميل بازي در دولت نهم:


مهندس زريبافان (دبير هيات دولت):  
داوود مددي                : رييس سازمان تامين اجتماعي                       => باجناق زريبافان
سيدمحسن نبوي       : عضو هيات مديره شركت سرمايه گذاري خارجي => داماد زريبافان
عليرضا مددي             : مديركل وزارتي وزارت تعاون                        => برادرزاده باجناق زريبافان
ناظمي اردكاني          : وزير تعاون                                               => شوهر عمه داماد زريبافان
دانش جعفري             : وزير اقتصاد                                              => پسر عمه پدر داماد زريبافان


هاشمي ثمره (مشاور عالي، رييس ستاد انتخابات کشور و همه کاره رييس جمهور):
مهندس مهدي هاشمي ثمره     : مديركل وزارتي وزير نيرو          => برادر هاشمي ثمره
خانم قند فروش                       : مشاور خانواده وزير كشور        => زن برادر هاشمي ثمره
عبدالحميد هاشمي ثمره          : معاون وزير صنايع                   => برادر هاشمي ثمره


محمود احمدي نژاد (رييس جمهور):
داوود احمدي نژاد                  : رييس بازرسي رياست جمهوري          => برادر احمدي نژاد
حسين شبيري                    : رييس صندوق مهر رضا                       => شوهر خواهر احمدي نژاد
پروين احمدي نژاد                 : معاون مركز امور زنان رياست جمهوري   => خواهر احمدي نژاد
علي اکبر محرابيان               : وزير صنايع                                        => خواهرزاده احمدي نژاد

 

پی نوشت : اینا که چیزی نیست ، فقط یه سر به دانشگاه ما بزنید تا معنای فامیل بازی رو بفهمین...

از پدر و مادر و پسر و دختر و نوزاد یک خانواده در این دانشگاه استخدام هستند و حقوق می گیرند!!!

باور کنید بیش از ۹۰ درصد کارکنان دانشگاه با هم فامیل درجه اول هستند !

 

* ممنون از آقا پویا بابت فرستادن این مطلب

نوشته شده توسط پرستو در 20:28 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه چهارم بهمن 1386

صلاحیت من و تو !

من صلاحيت ندارم ، تو صلاحيت داري. من سياهپوستم و تو سفيد پوست . من اگر كاري انجام دهم بنا به خواسته دلم بوده و تو هر تصميمي كه بگيري بنا بر مصلحت و تدبير است من اگر به عرصة سياست بيايم قصدم قدرت طلبي است و تو اگر بيايي نيتي جز خدمت به خلق خدا نداري . من اگر براي 50 نفر در يك محفل كوچك سخن بگويم جنجال تبليغاتي به راه انداخته ام و تو اگر از رسانة ميليوني با صراحت مرا متهم كني روشنگري كرده اي . من اگر جامعه را نسبت به خطرات پيش رويش هشدار دهم ذهن ها را مشوش كرده ام و تو اگر صدها و هزاران ايراني را به بيگانه منسوب كني مردم رابيدار كرده اي .

 

 

من ناحقم چون قدرتي غير از كلام ندارم و تو بر حقي چون از هر قدرتي براي اعمال نظراتت بهره مندي . من قابل اعتماد نيستم چون در حلقه قدرت جايي ندارم و تو با ورود در حلقه قدرت از هر پرسشي مصون هستي . من بايد تا فيها خالدون زندگي شخصي ام را براي توبازگو كنم و تو به صرف آنكه در حلقه ياران مورد اعتمادهستي زندگي ات درپرده است . من از فردايم نمي توانم ايمن باشم و تو براي جايگاه نواده هايت هم برنامه داري .

به تو گفته اند حق داري صلاحيت مرا بررسي كني . به تو گفته اند اعتقاد مرا به اسلام اندازه گيري كني . به تو اين حق را داده اند كه ميزان التزام عملي مرا به اسلام و نظام مقدس جمهوري اسلامي تعيين كني . مي گويند صلاحيت مرا بايد تو احراز كني . يعني تو اين حق را داري كه تشخيص دهي من به اسلام اعتقاد و التزام عملي دارم يا نه . يعني تو اين اختيار را داري كه در ميزان وفاداري من به كشور تصميم بگيري . به تو اين اجازه را داده اند كه درجه پايبندي مرا به قانون تشخيص دهي . اين نظام به تو حقي داده است كه خداوند به پيغمبرش نداد .

اكنون تو در موضعي نشسته اي كه ايمان يا بي ايماني مرا محك بزني . به ياد ندارم خداوند در هيچ فرازي به هيچ فرستنده اي اين حق را داده باشد كه در اين دنيا انسانها را به مؤمن و غير مؤمن ، معتقد و غير معتقد ، ملتزم به اسلام و غير ملتزم به اسلام و... تقسيم كند .

 

اما چه كسي صلاحيت خودت را تأييد مي كند؟


ادامه مطلب
نوشته شده توسط پرستو در 11:55 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دهم مهر 1386

من کیستم ؟


من «دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود. من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم. من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني بيست آگهي تسليت در بيست روزنامه معتبر چاپ مي کنند.

من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش- البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند. من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه بيست و پنج هزار تومان فقط، بدهد. من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد.

من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.

من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.

من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.

من «...» هستم، وقتي مادر، من و خواهرهايم را سرشماري مي کند و به غريبه مي گويد «هفت ...» دارد- خدا برکت بدهد. من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند.

من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند. من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم.- آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.

من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود.

من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.

من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم. نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم.

من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند. دوستانم وقتي مي خواهند به من بگويند؛ «گه» محترمانه مي گويند؛ «عليا مخدره». من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند.

من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم. من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم. من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم و بر؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم. دامادم به من «وروره جادو» مي گويد. حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند. من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم. مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند.

من کيستم؟!
 
 
نوشته ايست از خانم بلقيس سليماني
 
نوشته شده توسط پرستو در 14:55 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هجدهم شهریور 1386

باورتان می شود ؟!

لابد تا به حال شما هم ديده ايد وقتي يك دانشجو در دانشگاههاي خارج مي خواهد مدرك دكتراي خود را بگيرد، يك لباس بلند مشكي به تن او مي كنند و يك كلاه چهارگوش كه از يك گوشه آن يك منگوله آويزان است بر سر او مي گذارند و بعد او لوح فارغ التحصيلي را مي خواند.

هنگامي كه از ما سوال مي شود كه اين لباس و كلاه چيست پاسخ مي دهيم اين لباس شيطونك است كه اينها تنشان مي كنند!!!

 اما هنگامي كه از يك اروپايي يا ژاپني و يا حتي آمريكايي سوال شود اين لباس چيست كه شما تن فارغ التحصيلانتان مي كنيد جواب دیگری می شنوید:

 آنها به احترام «آوي سنت» كه همان «ابن سينا»ي ماست كه لباس بلند رداگونه مي پوشيده، اين لباس را تن دانشمندان خود مي كنند.

آن كلاه هم نشانه همان دستار است (کمي فانتزي شده) و منگوله آن نمادي از گوشه دستار خراساني كه ما ايراني ها در قديم از گوشه دستار آويزان مي كرديم و به دوش مي انداختيم.

در اروپا و آمريكا علامت يك آدم برجسته و دانش آموخته را لباس و كلاه ابن سينا مي گذارند، ولي ما خودمان نمي دانيم. باورتان مي شود؟!

 

نوشته شده توسط پرستو در 22:1 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه چهاردهم مرداد 1386

افتخار ...

امروز واقعا از صمیم قلب خوشحال شدم. نه من بلکه فکر می کنم تمامی ایرانیان امروز تونستند خوشحالی کنند.

تیم ملی بسکتبال ایران با چند تا جوون بی ریا و غیرت مند تونست تو بازی های آسیایی قهرمان بشه و جواز ورود به بازیهای المپیک رو پیدا کنه.

حالا هی برین پول خرج فوتبال کنید !

به نظر من فوتبال ما تا وقتی که این همه غرور و خودبرتر بینی رو بین بازیکنانش داره نمی تونه افتخار آفرینی کنه!

جوانان بسکتبالیست ما چند تا جوون بی نام و نشون و پاک و ساده بودند که برای بازی به میدان می اومدن و با تمام وجودشون برای تیم و کشور می جنگیدند.

اما فوتبالیست ها چی ؟

همین که وارد تیم ملی می شن به جای اینکه بازی کنند و زحمت بکشن ، موهاشون ژل زده می شه ، پوستشون برنزه می شه ، به این و اون فحش میدن و مغرور می شن !

خودتون قضاوت کنید...

 

نوشته شده توسط پرستو در 21:39 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه یازدهم مرداد 1386

لطفا پاسخ دهید آقای پینوکیو!

جناب آقای ژپتیانی، پینوکیوی عزیز

پیش از هر چیز پوزش می خواهم از اینکه در این نامه، شما را به اسم کوچکتان صدا می زنم و امیدوارم از این مطلب ناراحت نشوید، چرا که ما از کودکی عادت کرده ایم که شما را پینوکیو بخوانیم.

برای ما، شما همیشه آن عروسک چوبی لاغر اندامی هستید که گربه نره و روباه مکار مزاحمتان می شوند و وقتی می دوید تلق و تولوق صدا می دهید.انگار نه انگار که شما سالهاست آدم شده اید.

زیاد وقتتان را نمی گیرم،غرض از مزاحمت طرح چند پرسش است که امیدوارم آنها را پاسخ دهید:

1-پینوکیوی عزیز، در داستان شما، همیشه بر روی دراز شدن دماغتان در هنگام دروغ گویی تاکید می شود. آنطور که ماجرا برای ما نقل شده است، یک بارهنگامی که داشتی دروغ بزرگی می گفتی، دماغ شما به طرز محسوسی دراز شد اما بعد از آن که قول دادی دیگر دروغ نمی گویی، توسط پری مهربان بینی شما کوچک شد.

مدتها که من به این نتیجه رسیده ام که بهترین راه برای اثبات دروغگویی همین تکنیک است.

باور کن در این دنیایی که ما زندگی می کنیم، آدمهایی هستند که با کمال صداقت و معصومیت دروغ های عجیبی می گویند که دود بنفش از کله هر آدم و عروسکی بلند می کند، اما به هیچ وجه حاضر نیستند قبول کنند که دروغ (حتی از نوع مصلحتی) گفته اند.

من اخیرا مطمئن شده ام که آنها با چنان صداقتی دروغ می گویند که خودشان هم با ورشان می شود که راست می گویند!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط در 0:51 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه چهارم تیر 1386

يونسكو درباره عبور قطار از كنار نقش رستم پاسخ مي‌خواهد

شنيده‌هاي حاكي از آن است كه كارشناسان دفتر مركز ميراث جهاني يونسكو در سي‌يكمين اجلاس جهاني اين مركز در نيوزلند، خواستار پاسخ روشني از سوي نماينده ايران در اين اجلاس، درباره عبور قطار از كنار نقش رستم مي شوند.
 
عبور قطار از كنار نقش رستم (از 500 متري اين اثر هخامنشي) باعث شده   يونسكو به موضوع آثار هخامنشي همجوار تخت جمشيد كه قرار است در توسعه اين اثر و با الحاق به تخت جمشيد در فهرست ميراث جهاني به ثبت برسد، حساسيت نشان دهد.
 
شنيده‌ها حاكيست مسئولان دفتر مركز ميراث جهاني در سي‌يكمين اجلاس يونسكو خواستار پاسخ‌گويي نماينده ايران درباره عبور قطار از كنار نقش رستم خواهند بود.
 
"محمد حسن طالبيان"، مدير بنياد پژوهشي پارسه _ پاسارگاد با اعلام آخرين خبر از نتايج كارشناسي عبور قطار از كنار نقش رستم به ميراث خبر گفت: «شوراي فني براي برسي عبور قطار و محور‌هاي قابل پيشنهاد تشكيل شد و در آخرين نظر اين شورا كه نظر نهايي بنياد پژوهشي پارسه و پاسارگاد و همچنين نظر نهايي سازمان ميراث فرهنگي نيز محسوب مي‌شود، خطوط راه‌آهن از كنار جاده بايد بگذرد.»
 
وي گفت: «بنياد پژوهشي پارسه _ پاسارگاد سرسختانه با عبور قطار از كنار نقش رستم مخالفت مي‌كند و نمي‌گذارد اين خطوط از 500 متر نقش رستم عبور كند.»
 
در مسير جديدي كه شوراي فني بنياد پژوهشي پارسه _ پاسارگاد به آن راي داده‌اند قرار است كه خطوط قطار در فاصله قريب به يك كيلومتري نقش رستم عبور كند.
 
در صورتي كه خطوط قطار از نزديكي نقش رستم عبور كند، دفتر مركز ميراث جهاني درباره ثبت جهاني نقش رستم ترديد خواهد كرد و امكان دارد اين اثر هرگز در فهرست ميراث جهاني به ثبت نرسد.
 
منبع: گشت
نوشته شده توسط در 9:3 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386

توقف یا ... ؟!

 

اجراي حكم سنگ‌سار در تاكستان قزوين متوقف شد /

علی رغم درج این خبر،به گفته ی برخی از دانشجویان، دادگستری همچنان در تدارک مقدمات اجرای این حکم است و بیم آن میرود که فردا این حکم بی سروصدا اجرا شود !!!

 

 

نوشته شده توسط پرستو در 14:3 |  لینک ثابت   • 

شنبه نوزدهم خرداد 1386

صیغه !

 

این قضیه ازدواج موقت یا صیغه واقعا اعصاب خورد کن شده ،  نمی دونم با این کاراشون چی رو می خوان ثابت کنند !

این نقد رو از زبان بیتا یاری بخونید و قضاوت کنید :

گيرم، صيغه را رواج داديد با تقدس "بکارت" چه می کنيد؟ 

 

نوشته شده توسط پرستو در 15:13 |  لینک ثابت   •