پیوندهای روزانه
- بازی LOST برای موبایل با فرمت جاوا
- بیش از 150 موتور جستجو!
- نقشه جدید شهر تهران ( واقعا زیبا و حرفه ای )
- مایکروسافت از گذشته تاکنون
- بیل گیتس فردا مایکروسافت را ترک می کند
- خودکشی دو دانشجو و سكوت وزارت علوم
- حاشيه اي بر طرح ربودن احمدينژاد - صادق زيباكلام
- دانلود چند فیلم نایاب مخملباف
- مامان جون شیر این خانمه خوشمزه تره !
- باز کردن در بطری دلستر بدون در باز کن!
- قتل یک بسیجی در کرج
- بزرگترین سگ های دنیا
- بوسه بر گونه های سردار !
- خاتمی و دوستان دختر و پسرش !
- افشین قطبی و زنش !
- آرشیو پیوندهای روزانه
سه شنبه بیست و سوم آبان 1385
میوه ی ممنوعه

مادر از اين دنيا می گفت؛برای موجودی کوچک و نحيف در وجودش؛از زيبا يی ها و شادی هايش...
امّا او جدّی نمي گرفت؛نمی توانست بدی و زشتی رادرک کند؛ تکانی می خورد ويا پوزخندی می زد.
...
بغض گلويش را فشرده بود،امّا نمی توانست گريه کند.با ضربه ای که بر پشتش فرو آمد،بغضش شکست و صدای گريه ی نوزاد در سالن پيچيد:« اين جا کجاست؟پس عشق من کو؟می خواهم برگردم! » و سپس به اطراف نگاهی کرد.
پرستاران با شادی به او نگاه می کردند و از تولّدی دگر شاد بودند.
امّاو آرام و بي صدا ،مات و مبهوت فقط فکر می کرد؛ به دوری از او؛ و اين که چگونه با اين رنج بزرگ کنار آيد.
...
زبانش بند آمده بود.او را از عشقش جدا کرده بودند و در برزخی رها. چه بايد می کرد تا دوباره برگردد؟
...
با هيچ کس حرف نمی زد؛ گاهی با گريه هاي با معنايش، خواسته هايش را بيان می کرد.
پدر و مادر او را دوست داشتند،امّا او دوستی عميق تری را چشيده بود.
...
کم کم غم دوری فراموشش شد.مانند ديگران با دوری تربیت شد و تربیت کرد.
امّا یک چیز را خوب به یاد داشت:« او از میوه ی ممنوعه ی بهشتی نخورده بود.»
امّا او جدّی نمي گرفت؛نمی توانست بدی و زشتی رادرک کند؛ تکانی می خورد ويا پوزخندی می زد.
...
بغض گلويش را فشرده بود،امّا نمی توانست گريه کند.با ضربه ای که بر پشتش فرو آمد،بغضش شکست و صدای گريه ی نوزاد در سالن پيچيد:« اين جا کجاست؟پس عشق من کو؟می خواهم برگردم! » و سپس به اطراف نگاهی کرد.
پرستاران با شادی به او نگاه می کردند و از تولّدی دگر شاد بودند.
امّاو آرام و بي صدا ،مات و مبهوت فقط فکر می کرد؛ به دوری از او؛ و اين که چگونه با اين رنج بزرگ کنار آيد.
...
زبانش بند آمده بود.او را از عشقش جدا کرده بودند و در برزخی رها. چه بايد می کرد تا دوباره برگردد؟
...
با هيچ کس حرف نمی زد؛ گاهی با گريه هاي با معنايش، خواسته هايش را بيان می کرد.
پدر و مادر او را دوست داشتند،امّا او دوستی عميق تری را چشيده بود.
...
کم کم غم دوری فراموشش شد.مانند ديگران با دوری تربیت شد و تربیت کرد.
امّا یک چیز را خوب به یاد داشت:« او از میوه ی ممنوعه ی بهشتی نخورده بود.»
نوشته شده توسط پرستو
در 12:49 | لینک ثابت
•