تبليغاتX
خانم کپی - لورا بوش و چهل دزد بغداد

پیوندهای روزانه

یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386

لورا بوش و چهل دزد بغداد

گفته اند: لورا بوش و دخترش می خواهند برای کودکان قصه بنویسند
گفته ام: لورا بوش! داستان ننویس
گفته اید: اگر می توانید جلوی داستانی را که دارد اتفاق می افتد، بگیرید.

 

زندگی شاید خیابان درازی است که هر روز زن جرج بوش
از آن می گذرد
و قرار است لورا بوش با دخترش جنا
کتاب های کودکان را
برای بچه های زخمی جهان، منتشر کند

لورا! چه می خواهی بنویسی برای کودکانت؟
برای کودکانش؟
برای کودکانم؟

شاید دلت بخواهد قصه هزار و یکشب بغداد را بنویسی
و بگوئی که چگونه هزار و یکشب،
هیچ کس در بغداد نخوابید
نه بخاطر قصه های قشنگ
که بخاطر صدای بمب و تفنگ
و ماشین هایی که در خیابان منفجر می شد.

شاید دلت بخواهد داستان سیندرلایی را بنویسی
که هر دو کفش بلورینش را
در آخرین ساعت مهمانی پسر حاکم قبلی
زیر پوتین های آمریکایی گم کرد
و حالا دیگر سیندرلا نیست
صغرایی است پناهنده در سوریه

چطور است داستان چورج پینوکیو بوش را بگویی
که هر روز دروغی تازه می گوید
و هر روز دماغش طولانی تز می شود.

و شاید دوست داشته باشی داستان سفیدبرفی و هفت کوتوله را بنویسی
هفت کوتوله که سیاست جهان را اداره می کنند
و سفید برفی که شاهزاده ای از عربستان
او را خریده است و هر روز ماچش می کند
و به جای اینکه از خواب بلند شود،
تبدیل به قورباغه می شود.

شاید بهتر است داستان علی بابا و چهل دزد بغداد را بگوئی
که هر روز با ماشین های دزدی می آیند
و شهر را منفجر می کنند.
علی بابا هم همین روزها از مرز فرار می کند
و به سوریه می رود
و در دمشق دنبال سرنوشت خودش می گردد.

اما، جنا بوش، لورا بوش، بیا قصه حسنی را بگو

نزدیکهای اروندرود
جورج بوش تک و تنها بود
تنها روی سه پایه
نشسته بود تو سایه
شیراک! می خوای بازی کنی؟
نه نمی خوام، نه نمی خوام
چرا نمی خوای؟
واسه اینکه من تمیزم، پیش همه عزیزم!
اما تو چی؟ موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه!

آی جنا بوش! آی لورا بوش!
برای بچه ها کتاب ننویسید
اگر هم می خواهید کتاب بنویسید
از شهر عشق های گم شده بنویسید
از عشق های گم شده
در شهری که آژیر قرمز
صبح ها بچه ها را از خواب بیدار می کند
و شب ها نمی گذارد بخوابند

از ساعت هایی بنویس که
تیک تاک تیک تاک می کند
و درست راس ساعت هشت
بدون یک ثانیه تاخیر
منفجر می شود و بچه ها را در حال انفجار بیدار می کند.

او به من می گوید نازلی! چپ رفته ای
و من به او می گویم، نه، من چپ نرفتم
این توئی که راست رفته ای

من می روم از چپ
او می رود از راست
وسط نقشه خاورمیانه می رسیم به هم
جایی که لکه های سیاه مانده است
و با هیچ سفید کننده ای پاک نمی شود.

نازلی احساس( معصومه مستشار)

منبع : دوم دام دات کام

نوشته شده توسط پرستو در 12:52 |  لینک ثابت   •