پیوندهای روزانه
- چگونه غذای سلف را قابل تحمل کنیم
- بالاخره كردان جعلي بودن مدركش را تائيد كرد!
- سایت دانلود کتاب "کندو" - با لینک مستقیم
- کامپیوترم را دوست دارم چون...
- فتاوي ازدواج مجاهدين با دختران کوچک
- کشف پیکره نوزده متری بودا در بامیان
- ازدواج ناشيانه جوان دانشجو با مادر همکلاسي اش!!
- كلهپاچه مرغوب، دستي 11 هزار تومان
- داستان تلخ جمع آوری دیش ها | عکس
- بازی LOST برای موبایل با فرمت جاوا
- بیش از 150 موتور جستجو!
- نقشه جدید شهر تهران ( واقعا زیبا و حرفه ای )
- مایکروسافت از گذشته تاکنون
- بیل گیتس فردا مایکروسافت را ترک می کند
- خودکشی دو دانشجو و سكوت وزارت علوم
- آرشیو پیوندهای روزانه
دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386
هري پاتر و يل سيستان
كنون رزم پاتر و رستم بگوش دگرها شنيدي خوب اين هم به روش
ديدن هري پاتر رستم را:
رستم از يازده نبرد خونين باز مي گردد...افراسيابان و سهراب و اكوان ديو و اسفنديار را نگون ساخته است. ليك اكنون بسي الاف است و طفلك بر سر كوچه نشستي و با رخش هي مي رود تا دور برگردان و بر مي گردد...
به رستم مي گويند هري پاتر امده و اورا به نبر دعوت كرده...رستم كه دلش لك زده براي يك جنگ حسابي،راهي مي شود...
ميدان نبرد-خارجي-روز
هري با قدم هاي محكم رسيد صداي هري را چو رستم شنيد
پريد رستم از زين رخش خودش هري هم پياده شد از آذرخش
نگه در نگه....دشت خاموش و خف جهاني فرو رفته كلا تو كف
همه مات و مبهوت اين ماجرا كه رستم چه خواهد كند بچه را؟
رستم تك و تنها بود و ايرانيان محل رخش هم به او نگذاشته بودند. عوضش سپاه پاتريان تا دلت بخواهد مملو بود از هوادار و چيرليدر و خرده ساحر.
سپاه دليران كه زاغارت بود ولي تيم پاتر ز هاگوارت بود
رون و هرميون ...چو و شخص مدير كه اسمش فراموش كردم حقير!
رجز خواني دو پهلوان:
هري گفت رستم تويي نره غول؟ بياموزمت فن رزم از اصول
شنيده بدم هيكلت خوشگل است نبرد و ستيزه تورا مشكل است
ولي رستم آن قد كه مي ديد بود سرش تا كمربند هاگريد بود
بدو گفت رستم برو بچه جون برو آمريكا درستون رو بخون
سوالي مرا آمده اي پسر ندارد سر دسته جاروت خطر؟
من انم كه ايران به دست من است ز چين تا دبي جمله پست من است
منم رستم زال دستان منم جوان مرد و شير دليران منم
گرت من كنم فوت بادت برد دگر لرد ولدمورت يادت رود...
هري چون شنيد اسم اسمش نبر عجب كرد احساس رعب و خطر
چشمانش را تنگ كرد كمي عقب رفت...رستم هم رفت عقب...دشت و دشستان مهياست تا نبردي خونين را شاهد باشد...هري از سويي گمان مي برد رستم از عمال تروريست ولدمورت است....و رستم هم هري را يك آمريكايي مي داند كه آمده ايران تا بچه ها را اغفال كند...تازه با آمدن او هيچ كس ديگر شاهنامه نمي خرد و همه در كف هري پاترند..پس چه دليلي بهتر از اين براي آغازيدن جنگي يكپارچه خون خين
جهان پيش آن دو... تيريپ خسته است هري روي جاروش بنشسته است
هري مي كند چوب خود را تميز و چوبش زند هي جرقه يه ريز
كمانش بياورد رستم برون هري هم پنيرو نوتلا و نون
خودش را كند تقويت مرد يل مبادا كند ضعف و گردد خجل
رستم خود را پهلوان مي ديد كه سرتاسر پهنه ي دنيا در چنگ او بود روزي....ترسي است عظيم از نبرد با جقله بچه ي سرزمين تازه كشف شده ي ايادي استكبار....آيا بايد با آنها در افتد...يا برگردد پيش تهمینه ؟ مرز بين عشق و عقل كه مي گويند اين است ها....
دو يل وارد گود ميدان شدند جماعت دگر بار حيران شدند
همه ناخن رعب خود مي جوند مبادا بيابد يكيشان گزند
جنگ در مي گيرد....زمين و زمان سياه مي شود....رستم هي فن به كار مي گيرد...رجز خواني در نبرد هم ادامه دارد...سپاهيان خموشند و اسب ها شيهه مي كشند....داستاني است كه بيا و ببين...نويسنده اين سطور وقت ندارد كه شعر همه ي اينها را بنويسد.....خلاصه عجب جنگي است ها....
و رستم كمان چاره ي كار ديد و فورا ز رخشش به پايين پريد
رستم تير را در سوفار كمان بنهاد....
بر اوراست چپ كرد و چپ كرد راست هري زل زده بود به اون عين ماست
رستم با خود مي گويد چرا اين بچه نمي ترسد....نكند اين هم پسر ماست و خبر نداريم....اگر ملت اينجا نايستاده بودند از او مي خواستم كه لباس از تن بيرون كند مبادا يك جاييش نشاني بسته باشند به نماد پوري ما...
رستم با خود فكر مي كند...در ترديد است...اگر اورا بكشد ممكن است يك بار ديگر فرزند كشي تكرار شود و پهلواني اش زير سوال برود...و اگر دست از او بكشد هم مي گويند ترسيده و هم اينكه تهمینه دهانش را آسفالت خواهد نمودي بس كه هي اين ور و ان ور توله پس انداختندي...
رستم تصميمش را مي گيردو چشم هري نشانه اوست.
هري و بلر هر دو در خاك به جهان پاك از اين هردو ناپاك به...
خلاصه كمان را به آخر كشيد به جز چشم پاتر كه چيزي نديد...
دشت يكپارچه سكوت مي شود....خروش از كمان برميخيزد....و رستم مي رود كه كار را تمام كند....
چو زه را رها كرد سردار طوس.... هري گفت:"سانديسسيريشسيمسيوس! "
دشت ساكت شد. گوي گرد مرگ پاشيدند بر آن عرصه هاي و هو....رستم در جا خشك شد و آوردندش كنار ميدان فردوسي تا سر حوصله نصبش كنند كنار صاحبش. هري در كمال ناباوري سه امتياز اين نبرد را هم گرفت و از گروه خود صعود كرد...
و مردمان ايرات و توران و زابلستان و كابلستان همچنان در كف اند. كه رستم ان همه رشادت و فن به كار بست.و هري با يك ورد ساده اينچنين يل سيستان را از پاي در اورد...
به هر حال تورانيان نامه نوشتند و بمب گوگلي ساختند و بهر غرامت خانم جي-كي رولينگ را درخواست كردند. هرچند دو ماه بعد كلا همه چيز يادشان رفت.
شنو پند من چلچراغي كنون كمي هم ز تاريخ ايران بخون
نگويم هري بد سرشت است و دون ولي رستمم دل داره اي جوون
برو كار مي كن مگو چيست كار؟ به تاريخ ايران بكن افتخار
نه كه هي دم از زال و رستم زني ز جمشيد و كوروش گهي دم زني
بكن توشه راه خود افتخار كه مردي به علم است و به پشتكار
