پیوندهای روزانه
- نقشه جدید شهر تهران ( واقعا زیبا و حرفه ای )
- مایکروسافت از گذشته تاکنون
- بیل گیتس فردا مایکروسافت را ترک می کند
- خودکشی دو دانشجو و سكوت وزارت علوم
- حاشيه اي بر طرح ربودن احمدينژاد - صادق زيباكلام
- دانلود چند فیلم نایاب مخملباف
- مامان جون شیر این خانمه خوشمزه تره !
- باز کردن در بطری دلستر بدون در باز کن!
- قتل یک بسیجی در کرج
- بزرگترین سگ های دنیا
- بوسه بر گونه های سردار !
- خاتمی و دوستان دختر و پسرش !
- افشین قطبی و زنش !
- لانه سازی و تخم گذاری دو پرنده در جایزه ویژه بانک!
- هنگامیکه یک ایرانی بخواهد به انگلیسی نامه بنویسد!
- آرشیو پیوندهای روزانه
پنجشنبه دوازدهم آبان 1384
مشکی رنگ عشقه؟؟؟
مشکی رنگ عشقه؟ مشکی؟
من که تو کتم نمیره عشق مشکی باشه. البته نمی دونم اینا از چی حرف می زنن که مشکی می بیننش. ولی من اون چیزی که دیدم هر چیزی بود بجز مشکی. شاید بهتر بود می گفت صورتی بخاطر لطافتش، یا آبی بخاطر حیات بخشیدنش، یا سبز بخاطر همیشه زنده بودنش. قرمز بخاطر داغ و پر انرژی بودنش. اصلا سفید. آره سفید! همه ی رنگای قشنگ دنیا رو که با هم قاطی کنی چی میشه؟ معلومه میشه سفید. سیاه که نمیشه که. سیاه وقتی هست که هیچ رنگی نباشه. هیچ توان و زندگی ای نباشه. هیچ عشق و محبتی اصلا نباشه. اونوقت چجوری مشکی میشه نماد عشق؟
میگن اونایی که خود کشی می کنن، توی اون دنیا توی یه خونه ای زندگی می کنن که در و دیواراش سیاهه، تا وقتی که زمان مرگ واقعیشون برسه و برن به برزخ. می دونین چرا؟ چونکه توی دنیا هم حتما همه جا رو سیاه می دیدن که خودکشی کردن.
حالا چرا باید مشکی رنگ عشق باشه؟ یعنی هر کس عاشق میشه دنیا رو سیاه و تیره و تار می بینه؟ یعنی عشق اینقدر زشته؟
واسه من که اینطوری نبود. من می تونم با جرات بگم که عشق من یه عشق واقعیه و هر چیزی جز این اسمش عشق نیست. شاید بشه بهش گفت محبت.(فرق عشق و محبت رو بعدا مفصل میگم).
داشتم می گفتم. واسه من که عشق به هیچ وجه رنگ سیاه نداشت. عشق واسه من سفیدِ سفید بود. همه چیزش قشنگ بود(و هست البته). دیدن معشوق قشنگه. دوری از اونم قشنگه. البته اینم بگم که اون اولا چون هنوز توی راه نیومده بودم کاملا سفید نبود. مثلا بعضی وقتا به خدا می گفتم که چرا میون این همه آدم منو عاشق کردی؟ چرا این بلا رو سر من آوردی؟ ولی حالا می بینم که خدا چه لطفی به من کرده. چون واقعا این عشق مقام منو بالا برده و اینو من کاملا احساس می کنم. مثلا خیلی فکرم باز شده. اصلا به هر چیزی که شروع می کنم به فکر کردن، به نتایج خیلی جالب و البته تکون دهنده ای می رسم. از تاثیرات دیگه ی عشق می تونم از رقیق شدن شگفت انگیز احساسم بگم. و هزار تا چیز دیگه که گفتنی هست و نیست.
گفتم دوری معشوق هم قشنگه. آره. نَگین "معما چو حل گشت آسان شود" و فکر نکنین الان از سر شکم سیری و خوشی این حرفا رو می زنم. چون که من همین الان در ایام دوری به سر می برم. الان 6 ماهه که معشوقم رو ندیدم. در طول این یک سال و نیم عاشقی فقط یک بار باهاش حرف زده م. اونم همون اولین باری که دیدمش. حالا چه حرفی؟ اون ازم ساعت پرسید و منم جواب دادم و اونم رفت. به همین سادگی. مث هزار تا آدم دیگه که تا حالا ازم ساعت پرسیدن. ولی این یکی فرق داشت. وقتی رفت تازه فهمیدم کی بود. تازه فهمیدم چجوری قلبم رو به تپیدن وا داشته. بعد از اون روز فقط 26 بار دیدمش. تمام این دیدن ها می دونین چجوری بود؟ فقط توی کوچه یا سر خیابون منتظر می شدم که از خونه بیاد بیرون، بیاد سر خیابون، تاکسی بگیره و بره. همه اینا روی هم یک دقیقه هم نمی شد. به جز یک بار که مسیر خونه تا مدرسه رو پیاده رفت و من دنبالش رفتم و 20 دقیقه طول کشید، بقیه ی دفعه ها همونطوری که گفتم گذشت. من هر بار که می دیدمش توی تقویم علامت می زدم که یه روزی نشونش بدم. توی یه سالنامه. گذاشته بودمش توی یه کیف سامسونت و درش رو هم قفل کرده بودم. اون دزد که اومد، دیده بود در کیف قفله، شکسته بودش و هر چی که توش بود برده بود. همه چیز، بجز اون سالنامه!
یه بار قبل از اینکه بیاد بیرون، یه کاغذ گذاشتم لای در خونشون و رفتم. روی اون کاغذ نوشته بودم:
"ای یادگار از تو غرور زخمی ام/ای فارغ از من، فارغ از یادت نیم"
فردای اون روز وقتی منتظر بودم بیاد و ببینمش، پسر همسایه شون اومد و اعتراض کرد به رفتارم. گفت که باعث اذیت و آذار شدم. اون روز خیلی ناراحت شدم. چون تازه فهمیدم که دارم اونو اذیت می کنم. من احمق اونقدر دیوونه ی اون بودم که اصلا حواسم نبود یه آدم نجیب از این رفتار آزرده میشه. اون روز به پسر همسایه شون قول دادم که دیگه تکرار نشه. و دیگه هم تکرار نشد. دیگه تکرار نشد...

